X
تبلیغات
نازنین زهرا
نویسنده : مامانِ زهرا

سبک زندگی جدید ما را به سمت بی حالی و بی حوصلگی و بیماری

سوق می دهد ...

ماشین لباس شویی که دارد لباس های ما را می شورد ما چه می کنیم؟!

ماشین ظرفشویی که دارد ظرف ها را می شورد ما چه می کنیم؟!

نان و برنج و گوشتمان هم که به راه است فقط اگر به خودمان زحمت

بدهیم سبزی بخریم و پاک کنیم که این هم دارد باب می شود آماده

پاک شده از سوپری سر کوچه می خریم!!

 

خدا کند این ماشین ها که دارند کار ما را راحت می کنند ما هم در عوض از

وقتمان درست استفاده کنیم......

 

البته همه می دانیم این سبک زندگی صحیح نیست... این وسایل راحتی

نیامدند که ما بخوریم و بخوابیم !!!   آمدند که ما قدمی بالاتر رویم  آمدند

تا ما فرصت بیشتری داشته باشیم... برای چه کاری؟! ... برای حمد و ستایش

خدای یکتا ... برای افزودن علم مان.... برای تفکر....

 

چیزی که الان در زندگی ها کمرنگ شده نشاط و سرحالی است....

باید از مرغ و خروس خانه ی پدری درسی بگیریم....

خروس که می خواند بیدارند و به جنب و جوش و نشاط .... و البته ستایش

خدا.... و خورشید که رفت یک گوشه آرام روی پرهاشان لم می دهند و

می خوابند....

 

و ورزش ...

 

و مطالعه....

آیا می دانید در هفت دقیقه می  توان چندین  صفحه از یک کتاب را مطالعه

کرد و در ۲ دقیقه آنچه برداشت شده را بیان کرد؟....

 

ما فکر می کنیم سرعت مطالعه مان حداکثر است و بیشتر از آن امکان ندارد...

 

و کیفیت و میزان خورد و خوراکمان و سبک خوراکمان خیلی مهم است که در

سلامتی روح و جسم مؤثر است.... مثلا قبل و بعد از غذا یک پنس (اندازه ای

که با دو انگشتمان بر می داریم) نمک بخوریم ....

یا بین غذا آب نخوریم... هر وقت گرسنه بودیم بخوریم و هر وقت هنوز کامل

سیر نشدیم دست بکشیم... با نام خدا آغاز کنیم....

 

جالب است همه ی موارد بالا را که بررسی می کنیم می بینیم دین اسلام

برنامه دارد سبک دارد ... که به همه ی جوانب توجه شده...

 

خدایا دین تو کامل و بی نقص است .... ما را یاری کن آنگونه که

درست است زندگی کنیم نه هر طور که میلمان کشید....

پروردگارا اگر به تمام آنچه دین گفته درست عمل کنیم دچار خیلی

از بیماری های روحی و جسمی نمی شویم پس به فضلت ما را

یاری کن و بر ما رحم کن و گناهان و کوتاهی ها و تقصیرهامان

را ببخش و ما را شایسته ی زندگی در کنار امام زمان (عج) قرار

بده.



 بعدا نوشتم:

اینها را که گفتم سبک زندگی شخصی خودم نبود ... ما که اصلا ماشین ظرفشویی نداریم!

و آنقدر سرمان شلوغ است که وقت بی حوصله بازی و افسردگی نداریم!

البته من مخالف  داشتن این امکانات نیستم ... اینها لطف خداست و وسایل راحتی ما...

و هیچ اشکالی هم ندارد... اشکالش در آنجاست که ما با این فراغت و آسودگی داریم چه کار

می کنیم؟صرف چه می کنیم؟ !

 

 

 

 



نویسنده : مامانِ زهرا

سال ها قبل عده ای فهمیدند کدو تنبل (کدو حلوایی یا همان کدو قلقه زن خودمان)

از نظر تغذیه بسیار خاصیت دارد حتی تخم آن سرشار از روی است که برای رشد قد

بسیار توصیه می شود....

بعد همان عده دیدند در شب یلدای ایرانی ها کدو تنبل و انار و آجیل هست و حافظ

 و تفال و قرآن و  صله رحم و کرسی و ابراز محبت و شب نشینی های معرفت زا !

بعد دیدند همه هم به این یلدا پایبندند....

بعد همان عده که همیشه به دنبال این بودند که روز (شب) خوش به حال ایرانی جماعت

نبینند! فکری کردند ... دیدند هندوانه شبیه کدو تنبله و از طرفی تو هوای سرد مرض

میاره فقط یه مشکلی هست که هندوانه مال این فصل نیست! خوب براشون کاری

نداشت که با تکنولوژی همه کار میشه کرد! خلاصه این شد که تو فصل سرما بازار پر

شد از هندونه و از طرفی به ذهن مردم کردن که هندونه مال شب یلدا است...

و از طرفی هم کدوتنبل بیچاره یهویی کمیاب شد و با تغییر ذائقه ایرانی از سفره ها

حذف شد!

اگه زیرکانه نگاه کنیم به این قضیه می بینیم برای جشن هالووین غربی ها از کدوتنبل

استفاده می کنن.  این کدوهای تزیین شده تو جشنشون رو می دن آشپزای ایرایی

براشون غذا درست کنن....!!!!

کدو تنبل برا هالووین بله اما برا یلدا نه !!!!!!!

 

من یکی تصمیم گرفتم شب یلدا کدو تنبل تو خونه داشته باشم و هندونه نخریم...

گرچه هیچ وقت تو شب یلدا هندونه نمی خوردم و میلم نمی شد !

و فرزندانم رو با شب یلدای سنتی آشنا کنم...

البته امسال یلدا رنگ دیگه ای داره غم کربلا و اربعین ....



نویسنده : مامانِ زهرا

ساک کوچکی آوردم برای هر کداممان دو دست لباس گذاشتم فکر همه

جایش را کردم... به این و آنی که تجربه ی این سفر را داشتند زنگ می زدم

 و مشورت می گرفتم ....

 

 

از تلویزیون که مسیر پیاده روی تا کربلا را پخش کرد دیگر دیوانه شدم...

اتفاقا تصویری نشان داد که دیوانه تر شدم تصویر زنی که بچه اش را در

کالسکه گذاشته بود و می رفت ...

دیگر عقل از سرم پرید ....

هر طور شده باید بروم ....

بله می دانم ۸۰ کیلومتر پیاده روی یعنی چه!!!

بله می دانم هوا خیلی سرده اونم  تو بیابون!!

بله می دانم با بچه اذیت می شوم...

پر از شور و ذوق بودم یک لحظه آرام نمی گرفتم فقط مانده بود رضایت همسرم!

 اینقدر برایش دلیل آوردم اینقدر از احساسم برایش گفتم روضه خواندم ...

 

اما ...

آن لحظه که من پر از هیاهو بودم همسرم خسته بود و در حال و هوایی دیگر و

مثل همیشه با صبوری همه ی حرف ها و احساساتم را شنید بی آنکه در ذوقم

بزند ولی آخرش گفت من الان آمادگی ندارم....

و من با لبخند به او گفتم اما من هنوز امیدوارم ها!!!

اگر می خواستیم برویم باید تا  صبح حرکت می کردیم وگرنه نمی رسیدیم...

از طرفی دیگر قرار گذاشته بودم اگر همسر موافقت کرد با یکی از دوستانم

که او هم می خواست با همسرش برود برویم چون آنها بلد راه بودند...

آنها قرار بود فردا صبح حدود ساعت ۸ بروند....

 

همسرم استراحت کرد ...

فردا صبح حدود ساعت ۹ بود گفت خانم اگر می خواهی بروی بیا تا برویم

 

وااااااااای چه جمله ی زیبایی!! جمله ای که از دیشب منتظر شنیدنش بودم!

 

اما ساعت ۹ صبح بود و ما تا می خواستیم جمع کنیم و برویم دیر می شد!

خلاصه نشد که بشود!!!!

 

.... و باز حسرت پیاده تا کربلا به دلمان ماند!


 

فردای آن روز خبر آمد زایران بر اثر خوردن غذای مسموم شده توسط مغرضان

راهی بیمارستان شدند....

 

لحظه ای بعد شعفی مرا گرفت...

خوشحال شدم از شنیدن این خبر ذره ای از شوقم به کربلا رفتن کم نشد...

و مسمم تر برای برنامه ریزی برای سال آینده ان شاءالله.....


پس فردا که شد همسرم نشسته بود پای مطالعه اش ....

بعد گفت خانم انگار زانوهایم درد می کند...

بی درنگ گفتم خوب چند کیلومتر پیاده رفتی تا کربلا طبیعی است

درد بگیرد!!!!!  


 

کربلا .... کربلا ... کربلا...

این دل تنگم غصه ها دارد .... گوییا میل کربلا دارد...

ای خدا ما را کربلایی کن ... این دل ما را نینوایی کن...

 



نویسنده : مامانِ زهرا
وقتی دخترم سه ساله شد می دانستم پا به دوران طلایی زندگی اش

 گذاشته است ... دوره ای که به دلیل ویژگی تقلید بسیار مهم است...

از آن پس که نه... از قبل از آن هم بوده ولی از این پس آینه ی من

شفاف تر می شود...

اگر حواسم به کارهایم باشد تربیت خیلی آسان می شود اما اگر خودم

را به بیخیالی بزنم و هر رفتاری ازم سر بزنه آنوقت هی باید با حرف کودک

بیچاره را نصیحت کنم و او تناقضات رفتاری ام را به رخم بکشد!

و مچم را بگیرد

 

اما این فقط یک طرف قضیه تربیت است!  همسایه ها. دوستان . اطرافیان

و از همه پر رنگ تر رسانه ی پویا هم نقش می آفرینند بی آنکه من بخواهم

یا نخواهم!

آن خانه که بودیم نقش همسایه ها و هم بازی هایش سایه انداخته بود

به سایر نقش ها و البته بازی با همسالان یک نیاز طبیعی دخترم هست

که بسیار برای روانش مفید است و البته من مسئول فراهم کردن محیطی

سالم برای اویم....

و دیدم همسالان دخترم در آن خانه قبلی از نظر فکری و عقیدتی با ما بسیار

متفاوتند و این شد یکی از دلایل مهاجرتمان! و موافقت همسرم که خوشبختانه

 به تربیت بسیار اهمیت میدهد و ۹۹ درصد در شیوه های تربیت هم سو هستیم.

البته آنجا که بودیم من تسلیم جو نبودم و خودم را زحمت میدادم تا محیط بازی

سالم برایشان ایجاد کنم و تا حدود زیادی موفق بودم...

اینجا که هستیم هیچ همسالی در همسایگی ما نیست اما دستم در انتخاب

همبازی بازتر شده...

از دوستانم آنها که از نظر اخلاقی و اعتقادی همسوی ما هستند را دعوت

می کنم تا هم نیاز فرزندان آنها مرتفع شود هم زهرای من...

 

گاهی هم خودم می شوم مامان کوچولو ...و چه ها که نمی کنم!

از کله ملق گرفته تا رنگ آمیزی و سرسره بازی و بادبادک بازی و ...

اما باورم نمی شد بتوانم بعد از سال ها با این جثه ی نسبتا بزرگ کله ملق

بزنم... البته در استخر استاد این کارم  یکی نبود بگه خجالت بکش!!!!!

خجالت نداره که! نمی دونی چقدر دخترم ذوق کرد و هی می گفت دوباره دوباره...

خلاصه این آینه ی من که در کنارم هست باعث می شود خودم را جمع کنم

و مودبانه زندگی کنم و یه جورایی من هم با او انگار دارم بزرگ می شوم!

 

 

البته اینجا سوالی پیش می آید که چرا مهدکودک نه؟؟؟

البته من موافق مهدکودک هستم و این هم به خاطر اینکه از سن سه سالگی

کودک نیاز روانی به بازی با همسال دارد ... قدیم تر ها که بود هر خانه پر از

بچه بود و بچه های همسایه ها هم بودند و خاله  ها که می آمدند سر می زدند

هر کدام سه چهار تا قد و نیم قد داشتند و دایی ها و عمو هاو عمه ها هم همینطور

مادر هم همش در خانه بود و نیازی به مهد نبود !!!

اما حالا  عمو که یکی دارد دخترم و عمه و خاله و دایی هم همینطور!

و تازه بعد از سه سال و اندی در این خانواده ی بی جمعیت! یک دخمر

عمو اضافه شده! پس پر واضح است که نیاز به جایی که بچه ها باشن

داره اما هر جایی؟؟؟!!!

در حال حاضر ترجیح می دم خودم بشم مربی مهد و دوستاش رو

دورش جمع کنم و البته زحمتش خیلی بیشتره تا اینکه بزارمش مهد!

اما در حال حاضر هم وقتش رو دارم و حوصله ش رو!

به عقیده ی من وقت گذاشتن برای تربیت بچه نه تنها انرژی از آدم

نمی گیره بلکه وادار به فعالیت های دیگه هم می کنه...

البته وقت گذاشتن کافی نیست حتی تلاس برای بهبود کیفیت تربیت

هم کافی نیست حتی مطالعه در مورد تربیت هر سنی هم کافی نیست

همه ی این تلاش ها اون وقتی ثمر می ده که تربیت خالصانه باشه برای

رضای خدا که دیگه این قسمتش خیلی خیلی ظریفه! و همراهش دعای

امام سجاد ع در حق فرزندان که توی سجاده مون باید باشه ....روزانه!

 

 """"پروردگارا مرا در تربیت و ادب کردن فرزندانم

                                                        و در نیکی در حقشان موفق بدار"""

                                                                                     حسین بن علی (ع)



نویسنده : مامانِ زهرا
دم کوچه ی ما یه خونه ای هست که ابتکار به خرج داده و یه باغچه

رویایی ساخته که پاتوق عروس و دومادا شده !

جالبه برام که هر از چند گاهی میبینم دو سه تا ماشین عروس دم در که

همه شون اون تو اَن !!!!

بگذریم از دیدن این صحنه ها که قلبم میگیره و میترسم کارم به بیمارستان

بکشه!

میگن مار از پونه بدش میاد دم خونه ش سبز میشه حکایت ماست...

 

اما ما که کوتاه نمیایم و از کمبود ها فرصت میسازیم!

 

هر دفعه که رد میشیم یکی از این عروس ها به تورمون می خوره...

ما هم برای دخمرک این طور قضیه رو القا می کنیم...

اول نگاه می کنیم ببینیم عروسه از اون بَه بَه هاست یا از اون پیف پیف ها!

 

بعد سریع می گیم ...

۱) واااااای به به چه عروس با حجابی چه عروس مهربون و با ادبی

احسنت ...مبارکش باشه... کاش میشد بریم تو عروسیش بهش کادو بدیم

و پایین دامنش رو بگیریم و بهش بگیم چقدر قشنگ شدی اون هم با مهربونی

بهمون بخنده و بگه ممنون براتون دعا می کنم چون خدا دعای عروس های

مؤمن رو برآورده می کنه...

ایشالله بهش خوش بگذره... منم موقع عروسیم وقتی اومدم تو ماشین عروس

یه چادر رنگی مخصوص عروس انداختم رو سرم که هیچکی منو نبینه آخه خیلی

خوشکل شده بودم مگه میشه هر کسی خوشکلیمو ببینه؟!!

 

یا

۲) اَی چه عروس بی حجابی!!!! نگاه کن همه ی مردا دارن نگاش می کنن !!!

چه عروس بی ادبی! این عروسه اصلا مهربون نیست  چون با این کارش دل خیلی

از مردا رو غمگین و ناراحت میکنه ... بابایی زودتر رد شیم ما اصلا دلمون نمی خواد

بریم عروسی اون عروس بی حجاب !!! چون اون داره به حرف شیطونک گوش میده

اگه ما بریم بهش بخندیم و نگاش کنیم و بریم عروسیش یعنی ما هم داریم به

حرف شیطونک گوش می دیم .... ما که دوست نداریم کارای بد کنیم چون دوست

داریم دلمون همیشه مهربون باشه... اما دلمون برای اون عروس بی حجاب می سوزه

ایشالله خدا ببخشدش ... ایشالله خدا به راه راست هدایتش کنه...

ایشالله خدا دلش رو مهربون کنه... 

 

 

زهرا: من یه عروس با ادبم یه عروس مهربون یه عروس خوشکل و خنده رو...

بله مگه میشه همه منو ببینن؟!!

فقط بابایی باید منو ببینه! من وقتی برم جلو نامحرما چادر می پوشم!

 

 

پروردگارا به حق چهارده معصوم ...

ما و نسل های ما رو از بندگان مخلص خودت قرار ده... بندگانی که در تمام

لحظه ها حدود تو را رعایت کنند و به حلال و حرام های تو عمل کنند...

 



نویسنده : مامانِ زهرا
عید غدیر خونه یکی از دوستام که سید هست جشن بود

از یک هفته پیش من تو جریان جشنش بودم به فکرم رسید

برای جشنش به زهرا قصیده "" علی ای همای رحمت ""

رو یاد بدم تا اون روز اجراش کنه...

خوب البته این شعر سنگینی بود برای یه بچه سه ساله

چند بار براش خوندم تا ببینم عکس العملش چیه  ...

هنوز بهش نگفته بودم تو قراره این شعر رو یاد بگیری

و بعد اجراش کنی! از اون طرف هم هنوز به محبوبه این ایده

رو نگفته بودم تا اگر موفق نبود شرمندش نشم...

چند روزی توی هر فرصت مناسبی که عمده وقت ها توی

معطلی های توی ماشین بود ، شعر رو براش می خوندم

و از شیوه ی نیم کره راستی ها هم استفاده کردم یعنی

بعد از تکرار چند بار به همون صورتی که باید اجرا می کرد

شعر رو با سرعت دو برابر براش اجرا می کردم...

تا اینکه دیدم علاقه نشون داد از اون به بعد خیلی راحت

موضوع اجرا رو بهش فهموندم و چندین بار تمرین کردیم...

 

روز اجرا فرارسید...

زهرا خوشبختانه با اجرا جلوی همه مشکلی نداشت اما

یکی از دوستاش موقع اجرا اومد جلوش و شروع به خندیدن کرد

و زهرا هم تمرکزش رو از دست داد و وسط اجرا خندش گرفت!

 

خلاصه تجربه خیلی خوبی بود زهرا با میکروفن و بلند گو آشنا شد

با جمعیت شنونده آشنا شد و شروع خوبی بود گرچه من انتظار بهتر

از این رو داشتم!

 

فیلمش هست اما  در حال حاضر اصلا فرصت ندارم بزارمش....

 

  



جمعه ها که میشه پیامبر عزیز ما به ما هدیه می ده...

اگه گفتی چی میده؟

حدیث می ده ....حدیث

به حرفای پیامبر (ص) عزیزمون حدیث می گن . پیامبر ما رو خیلی دوست داره

و چیزایی به ما یاد می ده که همیشه شاد زندگی کنیم.

پیامبر دوست داره ما کارهای خوب انجام بدیم برا همین به ما می گه چیکار کنیم.

 

این حدیث رو پیامبر (ص) به تو هدیه داده زهرای گلم....

حدیث پاکیزگی

 

 بیا بریم هدیه ی بابایی رو که پیامبر به اون داده براش بخونیم تا یادش بگیره...

حدیث قرائت قرآن

 

 پس من چی ؟! منم هدیه می خوام ....

حدیث نگاه کردن به قرآن

 

 

حدیث دوست داشتن امام علی (ع) 

( این روش رو تازگی ها بهش رسیدم و ایدش یهویی به ذهنم رسید البته احادیثش رو از کتاب

آقای مهاجرانی با نام هدیه های پیامبر استفاده می کنم.... و اینکه روز جمعه رو انتخاب کردم

به خاطر اینه که تو این روز یاد گرفتن مسایل دینی مستجبه....

هشت جلد کتاب هدیه های پیامبر اثر محمد مهاجرانی

بعدش هم حدیث رو رو کارت های مقوایی نوشتم و آویزون کردم به ریسه ای که تو اتاقش

گذاشتم برای کاردستی ها و نقاشی هاش.

ریسه ی کاردستی آویز

 

 

در طول هفته اونقدر تکرار می کنیم که ملکه ذهن همه مون میشه... مثلا وقتی بابایی از سر کار میاد

من و بابایی نمایش بازی می کنیم ....

من: بابااااااااایی هدیه ی پیامبر که این هفته بهت داد رو یادته؟؟!!!!!

بابایی: ببببببببببله ...

من: چی بود؟؟!!

بابایی:.........(حدیث همون هفته)

من : یعنی چی ؟؟؟؟!!!

بابایی:......(معنی حدیث)

بعدش من و زهرا یه آفرین هلی کوپتری می ریم برا بابایی....(به این صورت که انگشت

اشاره مون رو به سمت بالا می گیریم بعد می چرخونیم هم زمان می گیم " آآآآآآآآآآآآآآآآ "

و بعد انگشتمون رو می چسبونیم به سینه ی بابایی و می گیم "فرین") بعد دو انگشتی

دست می زنیم و می گیم "" آآ ...  آفرین ... به به ...بهترین ... بابای روی زمین""

و همین کارا رو برا زهرا و برا مامانی هم اجرا می کنیم.... اینقدر خوش می گذره که

مثلا نشستیم یهو بابایی می گه مامانی حدیثت یادته؟؟!!!

اولین روزایی که زهرا اولین حدیثش رو هدیه گرفته بود (حدیث پاکیزگی) اتاقش ریخت

و پاش شده بود زودی حدیث رو خوند و تند تند اتاق رو جمع و جور کرد .... 



نویسنده : مامانِ زهرا

 این روزها سعی کردم محیط سالم بازی با همسالان

برای زهرا گلی فراهم کنم ...

خیلی کارا کردم یکی از قشنگ ترینشون که خیلی به

خودم خوش گذشت آب بازی روی پشت بام آپارتمانمون

بود که دوستای زهرا و ماماناشون رو دعوت کردم صبحانه

خوردیم و رفتیم آب بازی... یه وان بزرگ رو پر آب کردیم

و یه وان بادی رو هم آب کردیم و سرسره رو گذاشتیم

توش و بچه ها حسابی بازی کردن ... البته ما مامانا هم

بیکار ننشستیم ورزش کردیم ...

این بازی رو چند روزی تکرار کردیم شایدم فردا دوباره بریم

تو پارک آبی پشت بومی!

یکی دیگه از بازی ها گل بازی بود که این دفعه خانوادگی شد...

بازی دسته جمعی بیشتر صفا داره !

خانوادگی نشستیم به گل بازی ...

آی خوش گذشت...

این هم نتایج هنرمندانه ی این بازی...

 

 

 

 

 



نویسنده : مامانِ زهرا
به چشمانم اجازه نمی دهم به هر چیزی بنگرند!...

به گوشم اجازه نمی دهم هر چیزی را بشنود!

به افکارم اجازه نمی دهم به هر سو که شد بروند!

بله ...

محدودشان می کنم!

با تمام آزادی و اختیاری که دارم محدودشان می کنم!

 

چه خیال باطلی است... و البته مضحکانه.... که می گویند

 می خواهم آزاد زندگی کنم؟!!!

می خواهی آزاد زندگی کنی؟

دارم می بینم چقدر آزادی!!!!

تو که قید همه چیز را زده ای!!!

به خیال خود آزادی..

 

تو که قید حجاب را زده ای ؟!

آزادی؟ راحتی ؟ خوشی ؟ دماغت چاق است ؟

هیچ غم و غصه ای نداری ؟

کیف دنیا را می بری؟ خنکت می شود در هوای گرم؟

 

خوش به حالت!!!

 

نه ؟!

 

انگار  دمغی؟    کمی دماغت کج شده!

مانتویی که دیروز خریدی از مد افتاده...

امروز چه رنگی مد شده؟  وای چرا ست نیستی؟

این چه کفشی است پاشنه کوتاه؟!

کمرت درد گرفته به روی خودت نیار پاشنه بلند جذبه ی

تو را بیشتر می کند!

وای ناخنت شکست؟  بمیرم موهایت از رنگ و رو افتاده!

 

اوووووه...

چه دنیای مضحکی دارند این بی حجاب ها!

به خیال خودشان آزادند!  اسیر شده اند چه اسارتی...

باتلاق است زندگی شان!

 

تو که قید همه چیز را زده ای؟

ماهواره نداشته باشی می میری؟

نه واقعا می میرد خوب بنده ی خدا چیزی جز ماهواره

سرش را گرم نمی کند افسرده می شود بی ماهواره

حوصله اش سر می رود...

لذتی دیگر نمی شناسد....

لجن زار است زندگی شان ... این را خودشان خوب می فهمد

به رویشان نمی آورند! چشمشان پر شده از تصاویری که روانشان

را داغون می کند ... اما خودشان فکر می کنند دارند لذت می برند...فقط

فکر می کنند لذت می برند ... و گرنه چه دلیلی دارد با این همه لذت

کسی افسرده شود؟! خود کشی کند؟ اعصابش خورد باشد؟

هنوز یک گمشده ای داشته باشد؟

 

وای نگویید از موسیقی...

گوششان پر شده از هارمونی صوت هایی که روان انسان را

داغون می کند... ولی خودشان کلاس می گذارند و فکر می کنند دارند

لذت می برند!؟ فقط فکر می کنند که لذت می برند..

 

آه خدای من...

خاموش کنید ماهواره را می خواهم چشم هایم راببندم...

خاموش کنید  صدای موسیقی را می خواهم صدای آرامش

را بشنوم...

لحظه ای خاموش باش ای دنیای رنگارنگ...

می خواهم خودم را پیدا کنم!

 

چشم هایم را که می بندم مدتی... نه که می بندم... اجازه نمی دهم

به هر چیز نگاه کند..

گوش هایم را که می بندم مدتی... نه که می بندم... اجازه نمی دهم

هر چیزی را بشنود...

چه آرامشی دارد....

چه احساس سبکی دارد...

چه آزادی ای دارد ...

فارق از همه چیز...

رها ...

من آزادم ... آزاد  آزاد....

 

دلم می سوزد برای آنان که به خیال خود آزادند اما در حقیقت اسیرند

و خود نمی فهمند...

کلاس می گذارند... پز می دهند ... تاقچه بالا می گذارند... برای خودشان

برترین انسان را از نظر زیبایی معرفی می کنند!  خودشان را می کشند

زیباترین باشند...

یاد کاریکاتور می افتم که سرش بزرگ و بدنش نحیف است..

مضحک است اعمالشان...

نمی دانم مدتی است می بینمشان خنده ام میگیرد...

می بینمشان ایمانم محکم تر می شود به درستی راهی که انتخاب کردم

 

 

 اما دلم می سوزد ...

نمی توانم دعا نکنم برایشان...

 استغفار نکنم ...

 

خداوندا...قلب های کسانی که اسیر دنیا شده اند را آزاد کن ...

و از نور خود به قلبشان بتابان...

و لذت همنشینی با خودت را به آنان بچشان تا با اختیار همنشینی جز تو

برای خود نپسندند...

گناهانمان را به فضل خود ببخش...

و مرا به خاطر گناه آنان مؤاخذه نکن که خودت می بینی تلاشم را برای امر

به معروف و نهی از منکرت والبته از تو می خواهم یاری ام کنی در این امر...

 

پروردگارا... اهدنا الصراط المستقیم

 



نویسنده : مامانِ زهرا
اين روزها احساس تازه ای دارم...

حس زیبای بندگی...

می دانستم برای چه باید حجاب بگیرم در برابر کسانی که

خدا گفته بود بپوشان خودت را...

می دانستم وقتی آیه ی ۳۰ و ۳۱ سوره نور را می خوانم...

وقتی خداوند می فرماید خودت را بپوشان در برابر که و که ...

باید بگویم .... چشششششششششششششششم

و نباید هزار و یک چرا و دلیل بیاورم برای عمل نکردن به

فرمان معبودم....

نمی فهمیدم چرا دیگرانی از جنس مسلمان حجاب نمیگیرند...

برایم مضحک بود بی حجابی آنان و البته غمناک چون دوستشان

دارم...

اما حالا می فهمم...

چادر تاج بندگی من است...

هر لحظه که بر سرم می گذارم دارم به قرآن عمل می کنم

 فرمان پروردگارم را ...

 ای خدای من آرزوی بزرگم رضایت توست و عمل به آنچه تو می خواهی

از من...

چه زیباست حجابم ... چادرم .... نگاهم ...که در مشتم محکم نگاهش داشتم

که هوسرانی نکند ... تن صدایم که بی جا دل ربایی نکند... و تمام جوارحم

که بی جا عشوه گری نکند...

تو که لبخند می زنی برایم هزار بار ... نه هزار ان هزار بار شیرین تر

از لبخند دیگران است اگر بی حجاب بودم ...

حالا می فهمم چرا بی حجابی برایم مضحک بود...!!!

 

این روزها با چادرم چه عشوه ها می کنم برای خدایم...

رویم را بیشتر از قبل می پوشانم ... می دانی چرا ؟

چون احساسی به من می دهد وصف نشدنی...

لذتی دارد این حجاب چشیدنی...

احساسی از جنس پرواز... سبک بال...

 

و تقدیم می کنم تمام لبخند رضایتت را به با حجاب ترین بانو

مادرم خانم فاطمه زهرا سلام الله علیه...

 

ذره ذره ی وجودم لبریز از حس زیبایی می شود وقتی به

خاطر تو رویم را سفت می گیرم... و نگاهم را کنترل می کنم...

و لبخندم را به جا خرج می کنم و اندامم را به متانت و آرامی

مجبور می کنم...

 

چادرم ... ای تاج بندگی من... دوستت دارم

ای زیبای من... چقدر حساس شده ام این روزها به تو که گرد و

خاکی رویت ننشیند و چروکی به تو نیفتد...

ای قامت رعنای من... چادر زیبای من... وقتی تو را با عشق

می شورم تا غبار ها ی نشسته بر تنت را پاک کنم چه لذتی دارد

وقتی تو را اتو می کشم تا صاف و شفاف شوی چون دلم چه لذتی

می برم...

 

چه خیال آسوده ای دارم من... چه آرامش زیبایی دارم ..

چه شکوه و عظمتی دارم  وقتی تو را بر سر می گذارم...

 ... که قرآن را بر سر گذاشته ام...

 

خدای من شکرت که لذتی به این شیرینی به من چشاندی...

و نگذاشتی من به خیال خام خود  حس زیبایی زنانه ام را با بی حجابی

و بی عفتی و بی حیایی  پرورش دهم!!!

 

هزاران بار شکرت که مرا آفریدی... و راه روشنی و نور را به من نشان

دادی... بی دلیل نبود آیه های حجابت را در سوره ی نور  گذاشتی...

می خواستی به من بگویی اگر به دنیال آرامش و نورم حجابم را

حجابم را....

و جز این ظلمت و تاریکی است!

 

چه احساس زیبایی دارم تازه می فهمم ...

من خیلی روشن فکرم...

خیلی زیبا یم ... خیلی عزیزم...

 خیلی شیک پوشم ... و  خیلی امروزی و فردایی ام...

 

راستی یک چیز دیگری را هم خوب فهمیدم...

آرزو داشتم آداب مهربانی به بندگانت را یاد بگیرم....

فهمیدم حجابم ... مهربانی است به دیگران ...

وقتی مرد ها مرا می بینند آرامش روانی شان به هم نمی خورد

و بهتر به کارشان می رسند... و اینگونه من به آنها مهربانی کردم

 

وقتی زن ها مرا می بینند حس حسادت و چشم و هم چشمی شان

برانگیخته نمی شود و آرامششان به هم نمی خورد ... و اینگونه من

به آنها مهربانی کردم...

 

وقتی کودکان مرا می بینند تاج بندگی خدا را بر تنم می بینند و به یاد

خدا می افتند و شاید به همراه خوشرویی و برخورد زیبای من در انتخاب

الگو دچار سردرگمی نشوند در این دنیای رنگارنگ و اینگونه به آرامش

برسند ... و اینگونه من به آنها مهربانی کردم...

و چقدر من فعال و اجتماعی ام...

 

 



نویسنده : مامانِ زهرا
زهرا: مامان می خوام آب رنگ بازی کنم  

من: خیله خوب اما صبر کن زیر پایی پهن کنم و تو هم لباس

آب رنگی بپوش ....

یادت باشه قانون بازی رو زیر پا نذاری ها...

قانون چی بود.... رو زمین رنگ نریزی ... دست و پاهات رنگی نشه

مواظب لباست باشی رنگی نشه...

چند دیقه بعد......

زهرا یه حوله گذاشته رو دستش و اومد پیشم ...

من: این چیه؟

زهرا : دی دی ری دی ....

( حوله رو برداشت در حالی که دستاشو رنگ آمیزی کرده!)

من: وااااااای چرا قانون رو زیر پا گذاشتی؟

زهرا: نه زیر پا نذاشتم من که رو دستم نقاشی کردم ... زیر دست

گذاشتم...

من:

 



نویسنده : مامانِ زهرا
چند تا عکس از کاردستی های زهرا ...

ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا
اونایی که با جگوار کار کردن می دونن خود شرکت سازنده طرح های

پیشنهادیش رو در قالب سی دی و کتاب در اختیار مخاطب قرار داده.

اما خلاقیت در این کار بسیار زیاده و هر کس می تونه طرح های

زیبایی از فکر خودش خلق کنه...

 

این یه جامدادیه بره ایه که هم به کار میاد هم خیلی قشنگه ... البته بره ی من

زنگوله هم داره ! که خیلی جذابش کرده... خودم که خیلی خوشم اومد...

 

 

هر حیوانی که تو کتاب جاگوار یاد داده رو شما می تونید یه دست و پای آویزون و یه شکم اضافه

کنید و یه کار متفاوت داشته باشید.

 

اینم خاله هزار پای مهربون......

 

                     

 

یه ماسک با کیسه فریزر و مقواهای جاگوار... یادتون باشه  جای بینی ش رو سوراخ کنید

که وقتی فرزندتون اون رو تو سرش گذاشت با کمبود اکسیژن مواجه نشه و راحت نفس بکشه.

 

بعدا طرح های دیگه رو یادتون می دم .... فعلا همینا رو درست کنید و از خلاقیت خودتون برام

بگید...

در ادامه مطلب چندتا عکس ببینید ....



ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا
مثال ۳: وقتی شما یا همسرتان یا ... منتظر برنامه ی تلویزیونی مورد علاقه خود هستید

و کودک هم اتفاقا مشغول نگاه کردن شبکه ی پویا است!؟

بهترین عکس العمل: بعضی ها بدون در نظر گرفتن کودک و بدون کسب اجازه از او دکمه ی

کنترل را فشار می دهند و همزمان با اعتراض کودک در قالب جیغ مواجه می شوند.

بعضی ها هم از همان اول از خواسته ی خود می گذرند تا با اعتراض کودک مواجه نشوند.

اما باید گفت در این مورد باید ببینیم کودک ما دقیقا در چه مرحله ی سنی است. با کودکان

زیر ۳ سال به گونه ای می شود برخورد کرد و با کودکان بالای ۳ سال به طرز دیگری...

 

کودک زیر سه سال :

می توان از روش جایگزینی استفاده کرد به این صورت که دقایقی قبل از

شروع برنامه ی مورد علاقه مان (اگر کودک مشغول استفاده از تلویزیون است ) حواس و توجه

آن را به بازی مورد علاقه اش (که هر مادری باید بداند کودکش به چه چیز علاقه دارد) جلب کنید

که در اکثر مواقع موفق خواهید بود به شرط آنکه کودک اصلا متوجه نشود شما قرار است برنامه

تلویزیون را تماشا کنید چون ممکن است با لجبازی و زیرکی او مواجه شوید و شرط دیگر انتخاب

جایگزین جذاب برای او که قرار است در مدت تماشای شما او را سرگرم نگه دارد پس باید از قبل

همه چیز را آماده و برنامه ریزی کرده باشید!

کودک بالای سه سال:

شما می توانید نظر او را بخواهید و از او در واقع اجازه بگیرید دقیقا مثل وقتی که در این مورد از

همسرتان اجازه می گیرید. دقت داشته باشید در این سن می شود با کودک رفتار منطقی داشت.

با استفاده از کلمه ی سحرآمیز "" اجازه دارم ....؟ "" یک جمله ی زیبا بسازید.

به این ترتیب به کودکتان شخصیت داده اید. در این مواقع ممکن است با مخالفت کودک مواجه شوید

که در واقع این هم یک پیروزی است چرا که کودک "" نه "" گفتن را تمرین می کند. درست است

شما برنامه ی مورد علاقه تان را ممکن است از دست دهید اما در تربیت کودک گام مؤثری برداشته اید

در دفعات بعدی و به مرور کودک مفهوم گذشت را می آموزد مخصوصا اگر همین رفتار را با شما

انجام دهد  مو قعی که شما در حال دیدن برنامه مورد علاقه تان هستید و کودک همان جمله ی شما

را استفاده می کند و اگر شما در پاسخ بگویید "" با اینکه این برنامه رو خیلی دوست دارم و

 الان دلم می خواد اون رو تماشا کنم اما چون علاقه ی شما برام مهمه می تونم از

علاقه ی خودم بگذرم تا تو خوشحال بشی و کنترل رو با لبخند به اون بدین"".

در این صورت باید انتظار داشته باشید در آینده کودک هم همین رفتار رو با اطرافیانش داشته باشه.

البته در این سن هم میتوان از روش  جایگزینی هم استفاده کرد.



نویسنده : مامانِ زهرا
نظریه آزادی کودک زیر ۷ سال تنها با دو محدودیت :

از دیدگاه اسلامی و آنجا که ائمه اطهار علیهم السلام می فرمایند

هفت سال اول کودک سید و آقا است به این معنا که باید با او 

با کرامت رفتار شود آنگونه که با یک انسان بزرگواری برخورد

می کنیم. در اینجا یک بحثی پیش می آید که آیا هر آنچه او

دلش می خواهد باید بشود و هر کاری می خواهد بکند بدون

محدودیت؟

باید گفت اول باید ببینیم وقتی مثلا با پدر بزرگمان که سید و آقا

هستند و برای ما خیلی قابل احترامند چگونه رفتار می کنیم!

یک وقت هست آقا بزرگ بیمار است و باید طبیب آن را ببیند

اما او امتناع می کند ما چگونه با او برخورد می کنیم؟

خیلی محترمانه سعی می کنیم او را قانع کنیم اگر قانع نشد به

هزار کلک همراه با احترام او را دکتر می بریم اگر باز نیامد دکتر

را پیش او می آوریم یعنی تلاش می کنیم اتفاقی که برای او

لازم است همراه با احترام واقع شود نه آنچه او صرفا می خواهد

را احترام به او نمی دانیم...

حال می توان واضع پاسخ داد که باید با کودک زیر ۷ سال برخوردی

کرد همراه با احترام و حفظ کرامت او و در عین حال نه صرفا آنچه

او بخواهد...

 

مادر باید بتواند خواسته های طبیعی کودک و خواسته های

ضرر رسان به تربیت فرزند خویش را تشخیص دهد تا بتواند

عکس العمل مناسب داشته باشد.

کودک زیر ۷ سال تا آنجا آزادی دارد که:

۱) احتمال ضرر فیزیکی و مالی به خود و دیگران وجود داشته باشد

۲) رفتار بی ادبانه. (در این مورد باز هم بحثی وجود دارد که رفتار بی ادبانه

در حیطه عمل کودک یعنی چه؟!)

 

چند مثال عملی:

 

در ادامه ی مطلب ببینید......

 

 

 



ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا
یك روانشناس كودك: بچه‌ها از سه سالگی، لحن منطقی را می‌فهمند

یك روانشناس كودك ضمن تاكید بر این كه والدین مانند یك كودك به بازی نگاه كنند،

توصیه كرد: می‌توان لحن كودكانه را در حین بازی با كودك به كار گرفت اما باید توجه

 داشت بچه‌ها از سه یا چهار سالگی لحن منطقی را می‌فهمند.

ایشان ضمن تاكید بر این كه لازم است والدین نیز از بازی با كودكان لذت ببرند تا بتوانند

 این احساس خوشایند را به كودكشان نیز منتقل كنند، گفت: در وهله اول درخواست

 بازی باید از سوی كودك مطرح شود و والدین نباید پیشنهاد بازی به كودك را بدهند

چرا كه بازی كردن نیاز كودك است و نه والدین.

 

از انجام بازی‌های كثیف چون گل بازی،‌ نقاشی كردن با دست، دویدن زیر باران، آب بازی و

مانند آن اجتناب نكنید چرا كه كودك از انجام این بازی‌ها لذت می‌برد و مایل است شما در

این لذت با او سهیم شوید.

منبع:Isna.ir

در ادامه ی مطلب عکس ببینید...



ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا
 پرنیان - خاله کجا می خواین برین؟

         - مسجد. می خوای تو هم بیای؟

         - بزار از مامانم اجازه بگیرم....

من و زهرا و پرنیان و بابایی رفتیم مسجد ... تو دلم خوشحال بودم که دختر همسایه رو

آوردم با محیط مسجد آشنا بشه چون مامانش فرصت نداره بیاد مسجد...

قبلا هم برده بودمش نماز جمعه...

خلاصه تو این فکرا بودم که ...

 

 



ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا

- بی زحمت اون سبد بزرگه رو از اون بالا بیار....

وسایل لازم برا یه نیم روز بیرون از خونه بودن رو توش گذاشتم و

زحمت بردن تو پارکینک و گذاشتن تو ماشین به دوش آقامون بود.

چیزی از قلم نیفتاده؟     ناهار- ظروف غذا- پیکنیک- ماهی تابه

برا بو دادن تخمه خربزه- قابلمه برا ذرت پفی- میوه و ...

چشم چشم می کردیم تا زنبیل عمه اینای زهرا رو که از صبح

تو پارک نزدیک خونشون گذاشته بودن ببینیم...

زیر یه درخت بود... هوا داشت گرم می شد... البته آفتاب

خانم با ما بازیش گرفته بود هی ما جمع می کردیم می رفتیم

اون ور تر هی آفتاب میومد تو سرمون... شوهر عمه ی زهرا

گفت بیاین بریم زیر اون یکی درخته بهتره .... ما هم همه تنبل!

بابا ول کن الان آفتاب می ره این همه وسیله رو ! ....

هوا اینقدر گرم شده بود که زهرا گلی همین طور بی حال نشسته

بود ....

بعد از ناهار یه کمکی هوا بهتر شده بود و هو هو خان اومده بود...

زهرا خانم همچنان نشسته بود و ما هم که از این وضعیت

اصلا راضی نبودیم یه سرچی این طرف و اون طرف کردیم و از

ترفندهای مادرانه مون استفاده کردیم ...

دست زهرا رو گرفتم بردمش چند تا خونواده اون طرف تر که چهار

پنج تا بچه مچه داشتن رفتیم با هاشون دوست شدیم و زهرا هم

با نی نی هاشون توپ بازی و بدو بدو بازی کرد....

بعدش هم دیدیم یه تپه شن و ماسه اون طرف پارک ریختن ...

یه لیوان یه بار مصرف و یه بطری بزرگ آب معدنی برداشتیم و رفتیم

سراغ شن ها.... لیوان رو پر از شن می کردیم و از دهانه کوچیک بطری

می ریختیم توش .... بابایی زهرا هم اومد بازی ...

خلاصه خیلی خوش گذشت ...

بعدش دیدیم همون بچه مچه ها دارن گل های توی باغچه رو می چینن

ما هم یکم تفکر نمودیم که چی کار کنیم گل های بیچاره رو نجات بدیم؟

دیدیم یکی از بچه مچه ها از همه شون بزرگ تره (بهاره کلاس اول دبستان

که دستاش پر از گل بود!)

بهش گفتم بهاره تو از همه بزرگ تری خانم تری هر کی خواست گل

بچینه تو اجازه نده!

اونم به خودش اومد و احساس بزرگی کرد و جدی جدی هر کی می خواست

گل بچینه رو دعوا می کرد...

تو این گیری ویری زهرا هم هوس گل چیدن کرد اومد یه گل بچینه بهاره

دعواش کرد زهرا هم که معمولا تو دعوا ها قولدره و کم نمیاره گفت من

می خوام گل بچینم... منم سریع اومد وسط و به زهرا گفتم دوستت

می گه نباید گل بچینی اگه گل بچینی گل ها می میرن!

 شاپرکی گفت چی گفت؟ یواشکی گفت چی گفت؟ گفت که به گل

 دست نزنید... دست دست دست نمی زنیم ...

زهرا: گفتم من گل می خوام!

من: خوب بچه ها زهرا فقط این یه گل رو می چینی و دیگه نباید گل

بچینیم باشه؟

بعد در یک اقدام ضرب العجل به بچه ها گفتم کی میاد بازی بازی

بدو بدو بازی؟

همه گفتن من من من...

گفتم بدو بدو دور باغچه .... بدو بدو ...آفرین ... بدو ....

خلاصه با بدو بدو گل چیدن از سرشون افتاد....

بعدش هم باهاشون بازی بشین پاشو و آلیسا آلیسا کردم و چند تا

شعر خوندن ...

بعد هم مامان بهاره اومد دنبالش و کم کم همه داشتن می رفتن...

 به من و زهرا حسابی خوش گذشت.... تو ماشین موقع برگشت

از خستگی خوابش برد...

شاید اگه می نشستیم این قدر بهمون خوش نمی گذشت...

و من فهمیدم میشه ۱۳ به در تو یه پارک معمولی بود اما با ذوق و

خلاقیت و استفاده از امکانات موجود بهترین روز بهاری رو تجربه کرد

در کنار آفتاب خانم و آقای درخت و هو هو خان و آسمان آبی و چمن

های سبز و گل و ... وای نفسم بند اومد .... چطوری میشه شکر

نعمت های زیبای خدا رو به جا اورد؟

خدایا شکرت از این همه زیبایی ...

الحمدلله رب العالمین  جمله ایه که خیلیا بعد از ۱۳ به در با تمام وجود

می گن ... و نفسی تازه می کنن...



نویسنده : مامانِ زهرا
 تخم مرغ سفالی براش خریدم که خودش با گواش رنگ کنه برا عید...

یه سفره یه قلم مو یه کاسه آب چند رنگ گواش یه تخم مرغ سفالی

+ زهرا منهای مامان = تخم مرغ هایی به رنگ لجن (وقتی همه ی رنگ ها

با هم ترکیب شن چی می شه!؟) + دست و پا و موهای رنگ شده!

+کاسه ی آب ریخته شده! + یه مامان با هزارتا کار که باید خودشو تو این

جور مواقع کنترل کنه....

ما هم خونسردیمونو حفظ کردیم و فقط یه داد کوچولو زدیم که

 ززززززززززززززهرا  چییییییییکار کررررررررررردی؟؟؟؟؟!!!!!

و ادامه ی ماجرا در حمام ....

هر چی می سابیم این دست و پا های رنگی رو فایده نداره! حالا

 موهاش بماند!

خلاصه رنگای گواشی که رفتن اما خیلی خوش گذشت این اولین سالی

بود که زهرا خودش تخم مرغ عید رنگ زد ....

اینقدر بهش خوش گذشت که هر وقت چشمش به گواش ها

می خوره می گه یه تخم مرغ بده می خوام رنگ کنم...

 

به نظر شما این قدر هزینه کردن برای سرگرمی و بازی بچه ها نیازه؟

آیا تماشا کردن تلویزیون یا بازی کامپیوتری آسون ترین راه برای سرگرمی

بچه ها نیست؟!

آیا باید به دنبال بازی های کم هزینه و مفید و وقت گیر باشیم یا به دنبال

بازی آسون؟

آیا نباید پدر و مادر خود را وارد بازی بچه ها کنند ؟



نویسنده : مامانِ زهرا
۱) زهرا : مامان چرا نذاشتی منم اتاقمو تکونش بدم!

 

۲) من: مامان سرت رو از پنجره بیرون نبر باد میاد سرما می خوری...

    زهرا: اشکال نداره امام حسین کمکم می کنه!

 

۳)من: عزیزم اگه خیلی بغلت کنم کمرم درد می گیره بعد باید برم بیمارستان..

   زهرا:  من خودم می رم بیمارستان تو رو بر می دارم ازشون می گیرم.

 

۴) آلبوم عکس ها رو آورده بود نگاه می کرد...

 زهرا: چرا منو نبردین کربلا؟!  پس من کجا بودم؟

 

۵) یه گوسفند مقوایی براش درست کرده بودم که توی بازی هاش دو تا از

پاهاش کنده شده بود هر کاری می کرد نمی ایستاد گفتمش چرا نمی ایسته؟

زهرا: چون کفش هاشو نپوشیده!

من:

 

۶) در حال درست کردن کاردستی بودیم من دایره کشیدم به زهرا گفتم بیا

دور دایره رو قیچی کن صاف از روی خطش...

زهرا چند دیقه بعد: بیا مامان این دایره رو کشیدم تو باید قیچی کنی...



نویسنده : مامانِ زهرا
این روزا بازار خرید داغه... البته کله ی آدم سوت می کشه وقتی

بر می گردی خونه و حساب می کنی چند تومن خرید کردی؟!!!!

دو قلم جنس معمولی ... خدا تومن!!!!

خوب گذشته از این مسئله ی گرونی... باید فرمان امام خامنه ای(حفظ الله)

رو هم عمل کنیم... که فرمودند در خرید جنس ایرانی رو ترجیح بدیم

حتی اگه کیفیت اون در مقایسه با مشابه ی خارجی پایین تر باشه

به خصوص در صنایعی که مورد توجه تولید کننده های داخلی است...

و ما هم که مطیع امر ولایتیم هر جا می رسیم اول می پرسیم این جنس

کار کجاست؟  بماند که بعضی فروشنده ها(البته منظورم فروشنده های

 مریخیه!) تا می بینن قیافمون ولایتیه می گن کار تهرانه! دو دیقه بعد به یه

نفر دیگه می گن اصل ترکه!

آخه من نمی فهمم این فروشنده های مریخی چقدر پ پلن ها! خو آدم

حسابی حرف به این روشنی رو نمی فهمی! وقتی ما جنس خودمون

رو بخریم خو سودش می ره تو جیب خودمون و رقابت داخلی بیشتر می شه

کیفیت ها بهتر می شه جوونای خودمون سرکار می رن تازه تو دنیا اونایی

که نشستن فقط ایرانیارو نگا می کنن می گن ای ول بابا این ایرانیا دیگه

کی هستن ! هیچ جوری نمی شه سرشونو گول مالید! اصلن تو شخصیتشون

پز دادن جنس خارجی نیست! هی م دارن خو پیشرفت می کنن همش هم

که جنس خودشونو مصرف می کنن ! از یخچال و تلویزیون و برنج و چای گرفته

تا فرهنگ و کلمه و علم و شیر و تخم مرغ و .... پ ما دیگه چجوری می تونیم

خرشون کنیم!!!!؟؟؟؟

خلاصه اینکه ما از اون پس که رهبرمون فرمودند... جنس ایرانی می خریم

تازه کلی هم ذوق می کنیم و با دیدن جمله ی "" می د این ایران"" همه

خستگی هامون در می ره البته ما همین جا و همون جا به کسایی که

رو جنس ایرونی شون ""می د این ایران"" می زنن ضمن خسته نباشی

و تبریک و توصیه به بالا بردن کیفیت اعلام می کنیم مگه خودمون زبون

نداریم که از زبون خارجیا استفاده می کنین؟!

بابا خدا خیرتون بده درشت کنار محصولتون بنویسین ""ساخت ایران""

 

تازگیا هم ما خودمون رفتیم تو کار تولید البته در حد براورده کردن نیاز خودمون

و حالا خانواده مونو و دوست و آشنا!

یییییک(ی به فتحه) کیفای چرمی می سازیم چشه هرچی کیفه چینیه کور!

چرمش که از جنابان گاو و بز و شتر مرغای محترم ایرونیه...ما هم که خودمون

یه پا ایرونیه وطن پرستیم... هنرش هم که خدا داده ...هنر نزد ایرانیان است

و بس... 

همه اینا رو گفتم ... ولی اطاعت امر ولی فقیه که همون اطاعت امام زمان(عج)

چه لذتی داره ها!!! البته به شرط بی چون چرا و سریع بگی چشم هرچی

شما بگید...

به امید ظهورت ای امام خوبی ها ... مهدی زهرا(س)..

گوش به فرمان نائبت می مانییم تا تمرین کنیم اطاعت از تو را در

روزگاران خوشی که تو خود مستقیم مستقیم دستمان را خواهی

گرفت...

پروردگارا ... ما را شکر گذار نعمت بزرگ ولایت گردان... ما را شکر گذار

داشتن رهبری شجاع و با تقوا... امام خامنه ای(حفظ الله) گردان...

پروردگارا... می ترسم از پیروی نکردن امامم که همانا تو خود

 سرنوشت قوم هایی که امر رهبرشان را پیروی نکردند برایمان

گفته ای! که چه بد سرنوشتی بوده! ما را مطیع خالص رهبر

 عزیزمان کن ... و توطئه های دشمنان اسلام را به یاری ما خنثی

 ساز ... و عمر رهبرمان را طولانی و از گزند کج فهمان در امان بدار...



نویسنده : مامانِ زهرا
شب هایمان چه دوست داشتنی است... وقتی می خواهیم بخوابیم..

چه ذوقی می کنی وقتی می گم دیگه  وقت خوابه.... کدوم کتاب رو برات

بخونم؟!  و تو هر بار همان سه چار کتابی که از بین چند ده کتاب کتابخانه ات

داری انتخاب می کنی! ... من که نه! اما بابایی دیگه از خوندن این کتابای

تکراری خسته شده! تو را نمی دانم!!!!

این بود که گذرمان افتاد به کتابخانه... فکر خوبی بود کتاب امانت! چون هم

تکراری نمی شه هم جا نمی گیره هم با هزینه ی کم کلی کتاب می خونی..

و این افتخار بزرگیه برای تو عزیزم که در سن دو سال و نه ماهگی

 عضو کتابخانه شدی... عضو فعال!

اولین کتابی که خودت انتخاب کردی ۶۴ تا قصه داشت که هر شب ۶ تا

داستانشو با چه ذوقی می شنوی ... البته من تا ششمین داستان خوابم

می گیره اگه به تو باشه کل کتاب رو می خوای تو یه شب قورت بدی عزیزم.

یه دفتر برات گذاشتم و کتابای امانتیت رو توش ثبت می کنم تا وقتی

 بزرگ شدی ورقای اون تموم شده باشه و خودت صد تا ورق دیگه بش

بچسبونی!



نویسنده : مامانِ زهرا
در رساله ی حقوق امام سجاد (ع) در بیان حق فرزند ، فرمودند:

"" و اما حق فرزندت این است که بدانی او از توست و با خوب و

بدش در دنیا، منتسب به توست و بی گمان ، تو درباره آنچه بر عهده

داری، یعنی : خوب تربیت کردن او و راه نمایی کردن او به سوی خدا

و یاری او در فرمان برداری از خداوند، مسئولی.  پس در کار او همانند

کسی عمل کن که می داند برای نیکی کردن به او پاداش می گیرد

و بر بدی کردن به او مجازات می شود.""


پیامبر خدا( صلی الله علیه وآله):

    "" هرگاه کودکانتان زبان گشودند ،لا اله الا الله  را به آنان بیاموزید

سپس باکی نداشته باشید که چه وقت می میرد و هرگاه دندان

شیریآنها افتاد، آنان را به نماز امر کنید.""            

                                                                 کنز العمال :ج ۱۶ ص ۴۴۰ ح ۴۵۳۲۸


امام باقر و امام صادق (علیه السلام):

    "" چون پسر به سن سه سالگی رسید باید به او بگویند: هفت مرتبه

بگو  ،لا اله الا الله  سپس رهایش کنند تا سه سال و هفت ماه 

 و بیست روز او کامل شود. سپس باید به او بگوید: هفت مرتبه بگو  

محمد رسول الله   و او را رها کنند تا چهار سال او تمام شود. آن گاه

باید به او بگویند: هفت مرتبه بگو   صلی الله علی محمد وآله سپس

 رهایش کند تا پنج سال او تمام شود. آن گاه از او بپرسند دست چپ

و راستت کدام است؟

 اگر شناخت باید صورتش را به سمت قبله برگردانده به او بگویند:

سجده کن. سپس رهایش کنند تا هفت سال او تمام شود. پس وقتی

هفت سال او تمام شد به او بگویند: صورت و دو دستت را بشوی.

وقتی آن دو را شست به او بگویند: نماز بخوان. سپس رهایش کنند

تا نه سال او تمام شود. وقتی تمام شد وضو به او یاد داده شود و بر

ترک آن تنبیه گردد. وقتی وضو و نماز را فرا گرفت خداوند او و پدر و

مادرش را می آمرزد. ان شاء الله!""  

                                         کتاب من لا یحضره الفقیه: ج ۱ ص۲۸۱ ح ۸۶۳

 

                                                                        

 



نویسنده : مامانِ زهرا
از جوار امام رئوف سلام می کنم...

نمی دانم چگونه این همه حال خوش را وصف کنم...

از کدام لحظه ی شیرنش بگویم...

از لحظه ی اول که سوار بر قدرت بی کران خداوند شدیم و کمربندهامان

را بستیم و تمام جسم و جانمان شده بود توکل به خدا ...

و از آن بالا که نگاه می کردیم هیچ چیز دیده نمی شد فقط نور خدا بود

که به دلمان آرامش می داد و فکر میزبانی مهربان که خودش دعوتمان

 کرده بود.. 

از لحظه ای که هواپیما بر زمین مقدس مشهد الرضا نشست و سخنگو

گفت اینجا دما فقط یک درجه زیر صفر است!

از لحظه ای که زهرا در آغوشم و یادم نیست کجا سیر می کردم که

ناگهان متوجه شدم حاج آقا استاد پناهیان از کنارم رد شد و عده ای

به دنبالش!!!

واااااای خدای من کاش آرزوی دیگری می کردم... یادم افتاد چند روز

پیش وقتی ترک یازدهم سی دی چگونه با خدا حرف بزنیم استاد

را گوش می دادم گفتم کاش استاد را می دیدم و از او می پرسیدم....

اما وقتی خداوند این تصادف شیرین برای من را رقم زد نه تنها سوالم

یادم نمی آمد بلکه در پوست خود نمی گنجیدم ... بدو بدو دویدم سمت

استاد گفتم استاد من آرزو داشتم آن روز که عازم کربلا بودید از مرز

شلمچه بیایم ببینمتان و التماس دعایی کنم...

خلاصه برایم دعا کرد و من عکسی گرفتم از ایشان و ذوقی کردم بسیار!

و بعد که آرام گرفتم با خود گفتم دختر تو که برای یک طلبه این چنین

ذوق کردی اگر استاد همه ی استاد پناهیان ها را ببینی چه می کنی؟!

 

از لحظه ای که اذن دخول خواندم و امیدوار به کرم امام رئوفم هم نوا با سیه

پوشان و عزادارانش شدم...

از لحظه ای که دلم به دنبال یک شمع کوچک می گشت تا شام غریبان

امامم را اشک بریزم...

تا لحظه ای که ...

 



نویسنده : مامانِ زهرا
امیدم... نور چشمم... زهرای من...

من خیلی خوشحالم...

زهرا:

آخه جمعه که بیاد می خوایم بریم یه جای خیلی خوب...

می خوایم بریم زیارت... یادته یه سالت بود رفته بودیم مشهد پیش

امام رضا (ع) بهشون گفتی " سلام امام رضا خوبی" حالا برا بار دوم

با هم می خوایم بریم...

گل مامان خدا توفیق داده بریم زیارت امام مهربونمون ...

خدایا شکرت که توفیق زیارت امام هشتمم رو نصیبم کردی... یه زیارت

با معرفت نصیب همه ی کسایی که تو دلشون محبت اهل بیت(ع) بفرما.

خدایا تو دلهامون محبت همراه با اطاعت اهل بیت(ع) رو عنایت کن...

زهرا: خدایا آمینش کن... 



زهرا: مامان اسم من اِلیو تمشکیه

- الیو تمشکی دیگه کیه؟!

زهرا: همون که بود... تو برنامک(برنامک یعنی برنامه کودک)...

- ما که آخر نفهمیدیم اِلیو تمشکی کیه که دخترک دوست داره جای اون باشه!

اما یه چیزی رو خیلی فهمیدیم ... تا جناب رسانه های عمومی برا دخترکمون

الگوسازی نکرده و شخصیت های الکی پلکی به خورد نازنین ما نداده باید یه فکری بکنم...

(نه بابا! چقدر فک کردی)

خو سخته ساختن یه الگوی جذاب و اسلامی!

خدایا آویزونتم... یکم عقل بده یه راهی پیدا کنم.... مطمئنم کمکم می کنی تو تربیت

بچه هام.... چون بهم اجازه دادی تربیتشون رو ازت بخوام... و بهت توکل کنم....

از کسایی که تو این زمینه حرف درستی برا گفتم دارن دست یاری نمی طلبم!

چون همه ی امیدم به خداست... اگه کسی راهنماییم کنه هم از طرف خداست...

پیشاپیش الحمدلله و با تشکر فراوان از واسطه ی محترم....

 



یه بزرگی می گفت ذکر روزتون این باشه:

غرق نعمتیم الحمدلله

حالیمون که نیست استغفرالله



نویسنده : مامانِ زهرا
چه امتحانی سخت تر از این...

سر نمازی دخترک می آید کنار سجاده ات تا به تشهد می رسی با تمام

احساس خالصانه اش سرت را می بوسد ...

آه خدای من این چه امتحان سختی است؟!

می خواهی تمرکز کنی سر نماز و دل بدهی به خدا آن وقت خدا دخترک را

این طوری سر راهت می گذارد ببیند چقدر راست می گویی؟!

خداوندا می دانم چقدر اوضاع خراب است... می خواستی بفهمانیم که دلم

وابسته است به دخترک!

خداوندا نماز هایم بی مقدار است اما امیدم به رحمتت فراوان!

نه! بنده ی زیاده خواهی نیستم... اگر نخواهم زیانکارم... چه خود

دوست داری التماسم را ...

و دوست داری امیدواریم را ... و دوست داری بفهمم معنای " و یرزقه من حیث

لا یحتسب" را ... که از جایی که گمان نمی کنم روزی ام می رسانی..

یعنی لقمه ای که از پشت سر به دهانم می رسانی...

و آخر اینکه...

خداوندا آویزانتم... فرزندانم را به تو می سپارم... می دانم خودم " من"

نمی توانم تربیتشان کنم!

خداوندا اگر امام سجاد(ع) آن دعا های غنی را برایم به یادگار نمی گذاشت

دق می کردم...و نمی دانستم با چه زبانی از درگاه کرمت دست گدایی بلند

کنم!

 

 



نویسنده : مامانِ زهرا
این روزها دلم می خواهد پیاده برود ....از هر کجا که شد ...

با هر توشه ای که شد ... با هر کاروانی که شد ... به هر قیمتی

که شد ...  اما نشد که شد ...

آه دلم می سوزد پخش زنده ی کاروان پیاده ی نجف تا کربلا را می بینم !

دلم پر از غصه می شود.... بعد چشمانم غصه های دلم را لبریز می کند

که نکند دق کند! .... بعد حاج آقا می گوید از هر کجا هستی امام حسین(ع)

سلامت را می شنود... بعد لبخند مهمان لبهایم می شود ... و دلم آرام

می گیرد...و برنامه می ریزم برای روز اربعینم که غسل زیارت کنم و

 زیارت اربعین را ...

و یک توفیق نصیبم شد ... خدایا هزار مرتبه شکرت.

شنیده بودم در راه نجف تا کربلا عاشقانی هستند که فقط آمده اند تا به

زائرین امام حسین(ع) محبت کنند پایشان را می بوسند نوازش می کنند

غذا و لباس می دهند ...تا آنجا که آب تاول پاهای برهنه را به عنوان تبرک

می برند و پماد می مالند و خلاصه صحنه هایی است باور نکردنی...

در دلم شوقی پدید آمد با خود گفتم کاش من هم نوکری زائرین را می کردم

حداقل می توانم اینجا برای دل سوخته های امامم غذایی بپزم؟!!

بعد فکرش را کردم من که امکاناتش را ندارم و اصلا نمی دانم باید چه کنم

دلم روشن بود.... تا اینکه یکی از دوستانم گفت من هر سال این موقع نذر

دارم اما امسال هم بار دارم هم شوهرم کربلاست برایم سخت است...

وااای خدای من ممنون که این توفیق را نصیبم کردی ممنون...

خلاصه مهیا شد به لطف خدا تهیه ی غذای نذری روز اربعین...

                                لبیک یا حسین



نویسنده : مامانِ زهرا

داشتی با خودت حرف می زدی و به قول عامیانه مامان بازی می کردی...

زهرا : مامان ببین این عروسکه دخترمه می خوام براش غذا درست کنم

پلو سیب زمینی ... آهان ... بیا دخترم غذاتو بخور....

 

عروسک من ... امیدم ... زهرای نازنینم ...

 

چقدر دلم برای مامانم تنگ شد یهو...

 

خداوندا پدر و مادرم را بیامرز و درود و رحمت فرست بر ایشان.

""و یاد ایشان را در پی نمازهایم و در وقتی از اوقات شبم و در

هر ساعتی از ساعات روزم از یادم مبر.

 خداوندا فرزندانم را به نفع من تربیت کن و مرا در تربیت و ادب کردن

و نیکی در حقشان یاری فرما.""              صحیفه ی سجادیه



نویسنده : مامانِ زهرا
این روز ها نکته ی مهمی یادآورم می شوی امیدم...

هر بار که نیاز به اتاق دبلیو سی پیدا می کنی بدو بدو می کنی ....

انگار داری از آن

فرار می کنی... تا جایی که می توانی می دوی تا من به دنبالت بیایم

 و آخر هم آغوشم پناهت می شود...

به من آموختی نمی شود از مشکلات فرار کرد ...

هر چه بیشتر فرار کنیم تحمل مشکل برایمان سخت تر می شود...

 و پناه بردن به آغوش مادر چه آرامش بخش است در اوج مشکل...  



نویسنده : مامانِ زهرا

از میان دنیای رنگارنگ اطرافت اولین رنگ هایی که حالا دیگر خیلی

خوب تشخیصشان می دهی زرد و مشکی است!

می دانم تو هم داری لذت می بری از هنر خالق بی همتا...

نگاه کن به اطرافت و ببین دنیای زیبای خدا را.... و بپرس از من

این همه زیبایی را چه کسی آفریده؟! تا آرام آرام به یادت بیاورم آنچه

را می دانی به حکم فطرتت...

و حالا رنگ ها را از هم تشخیص می دهی... می فهمی کدام مشکی 

و کدام زرد است... می بینی چقدر تشخیص سیاهی از روشنایی و نور 

آسان است.... و بعدا که وسعت ادراکت بیشتر شد تشخیص می دهی

روشنی صراط مستقیم و تاریکی غیر از آن را ... 

خداوندا فرزندم را به روشنایی صراط مستقیم هدایت فرما.