X
تبلیغات
نازنین زهرا
نویسنده : مامانِ زهرا
نظریه آزادی کودک زیر ۷ سال تنها با دو محدودیت :

از دیدگاه اسلامی و آنجا که ائمه اطهار علیهم السلام می فرمایند

هفت سال اول کودک سید و آقا است به این معنا که باید با او 

با کرامت رفتار شود آنگونه که با یک انسان بزرگواری برخورد

می کنیم. در اینجا یک بحثی پیش می آید که آیا هر آنچه او

دلش می خواهد باید بشود و هر کاری می خواهد بکند بدون

محدودیت؟

باید گفت اول باید ببینیم وقتی مثلا با پدر بزرگمان که سید و آقا

هستند و برای ما خیلی قابل احترامند چگونه رفتار می کنیم!

یک وقت هست آقا بزرگ بیمار است و باید طبیب آن را ببیند

اما او امتناع می کند ما چگونه با او برخورد می کنیم؟

خیلی محترمانه سعی می کنیم او را قانع کنیم اگر قانع نشد به

هزار کلک همراه با احترام او را دکتر می بریم اگر باز نیامد دکتر

را پیش او می آوریم یعنی تلاش می کنیم اتفاقی که برای او

لازم است همراه با احترام واقع شود نه آنچه او صرفا می خواهد

را احترام به او نمی دانیم...

حال می توان واضع پاسخ داد که باید با کودک زیر ۷ سال برخوردی

کرد همراه با احترام و حفظ کرامت او و در عین حال نه صرفا آنچه

او بخواهد...

 

مادر باید بتواند خواسته های طبیعی کودک و خواسته های

ضرر رسان به تربیت فرزند خویش را تشخیص دهد تا بتواند

عکس العمل مناسب داشته باشد.

کودک زیر ۷ سال تا آنجا آزادی دارد که:

۱) احتمال ضرر فیزیکی و مالی به خود و دیگران وجود داشته باشد

۲) رفتار بی ادبانه. (در این مورد باز هم بحثی وجود دارد که رفتار بی ادبانه

در حیطه عمل کودک یعنی چه؟!)

 

چند مثال عملی:

 

در ادامه ی مطلب ببینید......

 

 

 



ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا
یك روانشناس كودك: بچه‌ها از سه سالگی، لحن منطقی را می‌فهمند

یك روانشناس كودك ضمن تاكید بر این كه والدین مانند یك كودك به بازی نگاه كنند،

توصیه كرد: می‌توان لحن كودكانه را در حین بازی با كودك به كار گرفت اما باید توجه

 داشت بچه‌ها از سه یا چهار سالگی لحن منطقی را می‌فهمند.

ایشان ضمن تاكید بر این كه لازم است والدین نیز از بازی با كودكان لذت ببرند تا بتوانند

 این احساس خوشایند را به كودكشان نیز منتقل كنند، گفت: در وهله اول درخواست

 بازی باید از سوی كودك مطرح شود و والدین نباید پیشنهاد بازی به كودك را بدهند

چرا كه بازی كردن نیاز كودك است و نه والدین.

 

از انجام بازی‌های كثیف چون گل بازی،‌ نقاشی كردن با دست، دویدن زیر باران، آب بازی و

مانند آن اجتناب نكنید چرا كه كودك از انجام این بازی‌ها لذت می‌برد و مایل است شما در

این لذت با او سهیم شوید.

منبع:Isna.ir

در ادامه ی مطلب عکس ببینید...



ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا
 پرنیان - خاله کجا می خواین برین؟

         - مسجد. می خوای تو هم بیای؟

         - بزار از مامانم اجازه بگیرم....

من و زهرا و پرنیان و بابایی رفتیم مسجد ... تو دلم خوشحال بودم که دختر همسایه رو

آوردم با محیط مسجد آشنا بشه چون مامانش فرصت نداره بیاد مسجد...

قبلا هم برده بودمش نماز جمعه...

خلاصه تو این فکرا بودم که ...

 

 



ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا

- بی زحمت اون سبد بزرگه رو از اون بالا بیار....

وسایل لازم برا یه نیم روز بیرون از خونه بودن رو توش گذاشتم و

زحمت بردن تو پارکینک و گذاشتن تو ماشین به دوش آقامون بود.

چیزی از قلم نیفتاده؟     ناهار- ظروف غذا- پیکنیک- ماهی تابه

برا بو دادن تخمه خربزه- قابلمه برا ذرت پفی- میوه و ...

چشم چشم می کردیم تا زنبیل عمه اینای زهرا رو که از صبح

تو پارک نزدیک خونشون گذاشته بودن ببینیم...

زیر یه درخت بود... هوا داشت گرم می شد... البته آفتاب

خانم با ما بازیش گرفته بود هی ما جمع می کردیم می رفتیم

اون ور تر هی آفتاب میومد تو سرمون... شوهر عمه ی زهرا

گفت بیاین بریم زیر اون یکی درخته بهتره .... ما هم همه تنبل!

بابا ول کن الان آفتاب می ره این همه وسیله رو ! ....

هوا اینقدر گرم شده بود که زهرا گلی همین طور بی حال نشسته

بود ....

بعد از ناهار یه کمکی هوا بهتر شده بود و هو هو خان اومده بود...

زهرا خانم همچنان نشسته بود و ما هم که از این وضعیت

اصلا راضی نبودیم یه سرچی این طرف و اون طرف کردیم و از

ترفندهای مادرانه مون استفاده کردیم ...

دست زهرا رو گرفتم بردمش چند تا خونواده اون طرف تر که چهار

پنج تا بچه مچه داشتن رفتیم با هاشون دوست شدیم و زهرا هم

با نی نی هاشون توپ بازی و بدو بدو بازی کرد....

بعدش هم دیدیم یه تپه شن و ماسه اون طرف پارک ریختن ...

یه لیوان یه بار مصرف و یه بطری بزرگ آب معدنی برداشتیم و رفتیم

سراغ شن ها.... لیوان رو پر از شن می کردیم و از دهانه کوچیک بطری

می ریختیم توش .... بابایی زهرا هم اومد بازی ...

خلاصه خیلی خوش گذشت ...

بعدش دیدیم همون بچه مچه ها دارن گل های توی باغچه رو می چینن

ما هم یکم تفکر نمودیم که چی کار کنیم گل های بیچاره رو نجات بدیم؟

دیدیم یکی از بچه مچه ها از همه شون بزرگ تره (بهاره کلاس اول دبستان

که دستاش پر از گل بود!)

بهش گفتم بهاره تو از همه بزرگ تری خانم تری هر کی خواست گل

بچینه تو اجازه نده!

اونم به خودش اومد و احساس بزرگی کرد و جدی جدی هر کی می خواست

گل بچینه رو دعوا می کرد...

تو این گیری ویری زهرا هم هوس گل چیدن کرد اومد یه گل بچینه بهاره

دعواش کرد زهرا هم که معمولا تو دعوا ها قولدره و کم نمیاره گفت من

می خوام گل بچینم... منم سریع اومد وسط و به زهرا گفتم دوستت

می گه نباید گل بچینی اگه گل بچینی گل ها می میرن!

 شاپرکی گفت چی گفت؟ یواشکی گفت چی گفت؟ گفت که به گل

 دست نزنید... دست دست دست نمی زنیم ...

زهرا: گفتم من گل می خوام!

من: خوب بچه ها زهرا فقط این یه گل رو می چینی و دیگه نباید گل

بچینیم باشه؟

بعد در یک اقدام ضرب العجل به بچه ها گفتم کی میاد بازی بازی

بدو بدو بازی؟

همه گفتن من من من...

گفتم بدو بدو دور باغچه .... بدو بدو ...آفرین ... بدو ....

خلاصه با بدو بدو گل چیدن از سرشون افتاد....

بعدش هم باهاشون بازی بشین پاشو و آلیسا آلیسا کردم و چند تا

شعر خوندن ...

بعد هم مامان بهاره اومد دنبالش و کم کم همه داشتن می رفتن...

 به من و زهرا حسابی خوش گذشت.... تو ماشین موقع برگشت

از خستگی خوابش برد...

شاید اگه می نشستیم این قدر بهمون خوش نمی گذشت...

و من فهمیدم میشه ۱۳ به در تو یه پارک معمولی بود اما با ذوق و

خلاقیت و استفاده از امکانات موجود بهترین روز بهاری رو تجربه کرد

در کنار آفتاب خانم و آقای درخت و هو هو خان و آسمان آبی و چمن

های سبز و گل و ... وای نفسم بند اومد .... چطوری میشه شکر

نعمت های زیبای خدا رو به جا اورد؟

خدایا شکرت از این همه زیبایی ...

الحمدلله رب العالمین  جمله ایه که خیلیا بعد از ۱۳ به در با تمام وجود

می گن ... و نفسی تازه می کنن...



نویسنده : مامانِ زهرا
 تخم مرغ سفالی براش خریدم که خودش با گواش رنگ کنه برا عید...

یه سفره یه قلم مو یه کاسه آب چند رنگ گواش یه تخم مرغ سفالی

+ زهرا منهای مامان = تخم مرغ هایی به رنگ لجن (وقتی همه ی رنگ ها

با هم ترکیب شن چی می شه!؟) + دست و پا و موهای رنگ شده!

+کاسه ی آب ریخته شده! + یه مامان با هزارتا کار که باید خودشو تو این

جور مواقع کنترل کنه....

ما هم خونسردیمونو حفظ کردیم و فقط یه داد کوچولو زدیم که

 ززززززززززززززهرا  چییییییییکار کررررررررررردی؟؟؟؟؟!!!!!

و ادامه ی ماجرا در حمام ....

هر چی می سابیم این دست و پا های رنگی رو فایده نداره! حالا

 موهاش بماند!

خلاصه رنگای گواشی که رفتن اما خیلی خوش گذشت این اولین سالی

بود که زهرا خودش تخم مرغ عید رنگ زد ....

اینقدر بهش خوش گذشت که هر وقت چشمش به گواش ها

می خوره می گه یه تخم مرغ بده می خوام رنگ کنم...

 

به نظر شما این قدر هزینه کردن برای سرگرمی و بازی بچه ها نیازه؟

آیا تماشا کردن تلویزیون یا بازی کامپیوتری آسون ترین راه برای سرگرمی

بچه ها نیست؟!

آیا باید به دنبال بازی های کم هزینه و مفید و وقت گیر باشیم یا به دنبال

بازی آسون؟

آیا نباید پدر و مادر خود را وارد بازی بچه ها کنند ؟



نویسنده : مامانِ زهرا
۱) زهرا : مامان چرا نذاشتی منم اتاقمو تکونش بدم!

 

۲) من: مامان سرت رو از پنجره بیرون نبر باد میاد سرما می خوری...

    زهرا: اشکال نداره امام حسین کمکم می کنه!

 

۳)من: عزیزم اگه خیلی بغلت کنم کمرم درد می گیره بعد باید برم بیمارستان..

   زهرا:  من خودم می رم بیمارستان تو رو بر می دارم ازشون می گیرم.

 

۴) آلبوم عکس ها رو آورده بود نگاه می کرد...

 زهرا: چرا منو نبردین کربلا؟!  پس من کجا بودم؟

 

۵) یه گوسفند مقوایی براش درست کرده بودم که توی بازی هاش دو تا از

پاهاش کنده شده بود هر کاری می کرد نمی ایستاد گفتمش چرا نمی ایسته؟

زهرا: چون کفش هاشو نپوشیده!

من:

 

۶) در حال درست کردن کاردستی بودیم من دایره کشیدم به زهرا گفتم بیا

دور دایره رو قیچی کن صاف از روی خطش...

زهرا چند دیقه بعد: بیا مامان این دایره رو کشیدم تو باید قیچی کنی...



نویسنده : مامانِ زهرا
این روزا بازار خرید داغه... البته کله ی آدم سوت می کشه وقتی

بر می گردی خونه و حساب می کنی چند تومن خرید کردی؟!!!!

دو قلم جنس معمولی ... خدا تومن!!!!

خوب گذشته از این مسئله ی گرونی... باید فرمان امام خامنه ای(حفظ الله)

رو هم عمل کنیم... که فرمودند در خرید جنس ایرانی رو ترجیح بدیم

حتی اگه کیفیت اون در مقایسه با مشابه ی خارجی پایین تر باشه

به خصوص در صنایعی که مورد توجه تولید کننده های داخلی است...

و ما هم که مطیع امر ولایتیم هر جا می رسیم اول می پرسیم این جنس

کار کجاست؟  بماند که بعضی فروشنده ها(البته منظورم فروشنده های

 مریخیه!) تا می بینن قیافمون ولایتیه می گن کار تهرانه! دو دیقه بعد به یه

نفر دیگه می گن اصل ترکه!

آخه من نمی فهمم این فروشنده های مریخی چقدر پ پلن ها! خو آدم

حسابی حرف به این روشنی رو نمی فهمی! وقتی ما جنس خودمون

رو بخریم خو سودش می ره تو جیب خودمون و رقابت داخلی بیشتر می شه

کیفیت ها بهتر می شه جوونای خودمون سرکار می رن تازه تو دنیا اونایی

که نشستن فقط ایرانیارو نگا می کنن می گن ای ول بابا این ایرانیا دیگه

کی هستن ! هیچ جوری نمی شه سرشونو گول مالید! اصلن تو شخصیتشون

پز دادن جنس خارجی نیست! هی م دارن خو پیشرفت می کنن همش هم

که جنس خودشونو مصرف می کنن ! از یخچال و تلویزیون و برنج و چای گرفته

تا فرهنگ و کلمه و علم و شیر و تخم مرغ و .... پ ما دیگه چجوری می تونیم

خرشون کنیم!!!!؟؟؟؟

خلاصه اینکه ما از اون پس که رهبرمون فرمودند... جنس ایرانی می خریم

تازه کلی هم ذوق می کنیم و با دیدن جمله ی "" می د این ایران"" همه

خستگی هامون در می ره البته ما همین جا و همون جا به کسایی که

رو جنس ایرونی شون ""می د این ایران"" می زنن ضمن خسته نباشی

و تبریک و توصیه به بالا بردن کیفیت اعلام می کنیم مگه خودمون زبون

نداریم که از زبون خارجیا استفاده می کنین؟!

بابا خدا خیرتون بده درشت کنار محصولتون بنویسین ""ساخت ایران""

 

تازگیا هم ما خودمون رفتیم تو کار تولید البته در حد براورده کردن نیاز خودمون

و حالا خانواده مونو و دوست و آشنا!

یییییک(ی به فتحه) کیفای چرمی می سازیم چشه هرچی کیفه چینیه کور!

چرمش که از جنابان گاو و بز و شتر مرغای محترم ایرونیه...ما هم که خودمون

یه پا ایرونیه وطن پرستیم... هنرش هم که خدا داده ...هنر نزد ایرانیان است

و بس... 

همه اینا رو گفتم ... ولی اطاعت امر ولی فقیه که همون اطاعت امام زمان(عج)

چه لذتی داره ها!!! البته به شرط بی چون چرا و سریع بگی چشم هرچی

شما بگید...

به امید ظهورت ای امام خوبی ها ... مهدی زهرا(س)..

گوش به فرمان نائبت می مانییم تا تمرین کنیم اطاعت از تو را در

روزگاران خوشی که تو خود مستقیم مستقیم دستمان را خواهی

گرفت...

پروردگارا ... ما را شکر گذار نعمت بزرگ ولایت گردان... ما را شکر گذار

داشتن رهبری شجاع و با تقوا... امام خامنه ای(حفظ الله) گردان...

پروردگارا... می ترسم از پیروی نکردن امامم که همانا تو خود

 سرنوشت قوم هایی که امر رهبرشان را پیروی نکردند برایمان

گفته ای! که چه بد سرنوشتی بوده! ما را مطیع خالص رهبر

 عزیزمان کن ... و توطئه های دشمنان اسلام را به یاری ما خنثی

 ساز ... و عمر رهبرمان را طولانی و از گزند کج فهمان در امان بدار...



نویسنده : مامانِ زهرا
شب هایمان چه دوست داشتنی است... وقتی می خواهیم بخوابیم..

چه ذوقی می کنی وقتی می گم دیگه  وقت خوابه.... کدوم کتاب رو برات

بخونم؟!  و تو هر بار همان سه چار کتابی که از بین چند ده کتاب کتابخانه ات

داری انتخاب می کنی! ... من که نه! اما بابایی دیگه از خوندن این کتابای

تکراری خسته شده! تو را نمی دانم!!!!

این بود که گذرمان افتاد به کتابخانه... فکر خوبی بود کتاب امانت! چون هم

تکراری نمی شه هم جا نمی گیره هم با هزینه ی کم کلی کتاب می خونی..

و این افتخار بزرگیه برای تو عزیزم که در سن دو سال و نه ماهگی

 عضو کتابخانه شدی... عضو فعال!

اولین کتابی که خودت انتخاب کردی ۶۴ تا قصه داشت که هر شب ۶ تا

داستانشو با چه ذوقی می شنوی ... البته من تا ششمین داستان خوابم

می گیره اگه به تو باشه کل کتاب رو می خوای تو یه شب قورت بدی عزیزم.

یه دفتر برات گذاشتم و کتابای امانتیت رو توش ثبت می کنم تا وقتی

 بزرگ شدی ورقای اون تموم شده باشه و خودت صد تا ورق دیگه بش

بچسبونی!



نویسنده : مامانِ زهرا
در رساله ی حقوق امام سجاد (ع) در بیان حق فرزند ، فرمودند:

"" و اما حق فرزندت این است که بدانی او از توست و با خوب و

بدش در دنیا، منتسب به توست و بی گمان ، تو درباره آنچه بر عهده

داری، یعنی : خوب تربیت کردن او و راه نمایی کردن او به سوی خدا

و یاری او در فرمان برداری از خداوند، مسئولی.  پس در کار او همانند

کسی عمل کن که می داند برای نیکی کردن به او پاداش می گیرد

و بر بدی کردن به او مجازات می شود.""


پیامبر خدا( صلی الله علیه وآله):

    "" هرگاه کودکانتان زبان گشودند ،لا اله الا الله  را به آنان بیاموزید

سپس باکی نداشته باشید که چه وقت می میرد و هرگاه دندان

شیریآنها افتاد، آنان را به نماز امر کنید.""            

                                                                 کنز العمال :ج ۱۶ ص ۴۴۰ ح ۴۵۳۲۸


امام باقر و امام صادق (علیه السلام):

    "" چون پسر به سن سه سالگی رسید باید به او بگویند: هفت مرتبه

بگو  ،لا اله الا الله  سپس رهایش کنند تا سه سال و هفت ماه 

 و بیست روز او کامل شود. سپس باید به او بگوید: هفت مرتبه بگو  

محمد رسول الله   و او را رها کنند تا چهار سال او تمام شود. آن گاه

باید به او بگویند: هفت مرتبه بگو   صلی الله علی محمد وآله سپس

 رهایش کند تا پنج سال او تمام شود. آن گاه از او بپرسند دست چپ

و راستت کدام است؟

 اگر شناخت باید صورتش را به سمت قبله برگردانده به او بگویند:

سجده کن. سپس رهایش کنند تا هفت سال او تمام شود. پس وقتی

هفت سال او تمام شد به او بگویند: صورت و دو دستت را بشوی.

وقتی آن دو را شست به او بگویند: نماز بخوان. سپس رهایش کنند

تا نه سال او تمام شود. وقتی تمام شد وضو به او یاد داده شود و بر

ترک آن تنبیه گردد. وقتی وضو و نماز را فرا گرفت خداوند او و پدر و

مادرش را می آمرزد. ان شاء الله!""  

                                         کتاب من لا یحضره الفقیه: ج ۱ ص۲۸۱ ح ۸۶۳

 

                                                                        

 



نویسنده : مامانِ زهرا
از جوار امام رئوف سلام می کنم...

نمی دانم چگونه این همه حال خوش را وصف کنم...

از کدام لحظه ی شیرنش بگویم...

از لحظه ی اول که سوار بر قدرت بی کران خداوند شدیم و کمربندهامان

را بستیم و تمام جسم و جانمان شده بود توکل به خدا ...

و از آن بالا که نگاه می کردیم هیچ چیز دیده نمی شد فقط نور خدا بود

که به دلمان آرامش می داد و فکر میزبانی مهربان که خودش دعوتمان

 کرده بود.. 

از لحظه ای که هواپیما بر زمین مقدس مشهد الرضا نشست و سخنگو

گفت اینجا دما فقط یک درجه زیر صفر است!

از لحظه ای که زهرا در آغوشم و یادم نیست کجا سیر می کردم که

ناگهان متوجه شدم حاج آقا استاد پناهیان از کنارم رد شد و عده ای

به دنبالش!!!

واااااای خدای من کاش آرزوی دیگری می کردم... یادم افتاد چند روز

پیش وقتی ترک یازدهم سی دی چگونه با خدا حرف بزنیم استاد

را گوش می دادم گفتم کاش استاد را می دیدم و از او می پرسیدم....

اما وقتی خداوند این تصادف شیرین برای من را رقم زد نه تنها سوالم

یادم نمی آمد بلکه در پوست خود نمی گنجیدم ... بدو بدو دویدم سمت

استاد گفتم استاد من آرزو داشتم آن روز که عازم کربلا بودید از مرز

شلمچه بیایم ببینمتان و التماس دعایی کنم...

خلاصه برایم دعا کرد و من عکسی گرفتم از ایشان و ذوقی کردم بسیار!

و بعد که آرام گرفتم با خود گفتم دختر تو که برای یک طلبه این چنین

ذوق کردی اگر استاد همه ی استاد پناهیان ها را ببینی چه می کنی؟!

 

از لحظه ای که اذن دخول خواندم و امیدوار به کرم امام رئوفم هم نوا با سیه

پوشان و عزادارانش شدم...

از لحظه ای که دلم به دنبال یک شمع کوچک می گشت تا شام غریبان

امامم را اشک بریزم...

تا لحظه ای که ...

 



نویسنده : مامانِ زهرا
امیدم... نور چشمم... زهرای من...

من خیلی خوشحالم...

زهرا:

آخه جمعه که بیاد می خوایم بریم یه جای خیلی خوب...

می خوایم بریم زیارت... یادته یه سالت بود رفته بودیم مشهد پیش

امام رضا (ع) بهشون گفتی " سلام امام رضا خوبی" حالا برا بار دوم

با هم می خوایم بریم...

گل مامان خدا توفیق داده بریم زیارت امام مهربونمون ...

خدایا شکرت که توفیق زیارت امام هشتمم رو نصیبم کردی... یه زیارت

با معرفت نصیب همه ی کسایی که تو دلشون محبت اهل بیت(ع) بفرما.

خدایا تو دلهامون محبت همراه با اطاعت اهل بیت(ع) رو عنایت کن...

زهرا: خدایا آمینش کن... 



زهرا: مامان اسم من اِلیو تمشکیه

- الیو تمشکی دیگه کیه؟!

زهرا: همون که بود... تو برنامک(برنامک یعنی برنامه کودک)...

- ما که آخر نفهمیدیم اِلیو تمشکی کیه که دخترک دوست داره جای اون باشه!

اما یه چیزی رو خیلی فهمیدیم ... تا جناب رسانه های عمومی برا دخترکمون

الگوسازی نکرده و شخصیت های الکی پلکی به خورد نازنین ما نداده باید یه فکری بکنم...

(نه بابا! چقدر فک کردی)

خو سخته ساختن یه الگوی جذاب و اسلامی!

خدایا آویزونتم... یکم عقل بده یه راهی پیدا کنم.... مطمئنم کمکم می کنی تو تربیت

بچه هام.... چون بهم اجازه دادی تربیتشون رو ازت بخوام... و بهت توکل کنم....

از کسایی که تو این زمینه حرف درستی برا گفتم دارن دست یاری نمی طلبم!

چون همه ی امیدم به خداست... اگه کسی راهنماییم کنه هم از طرف خداست...

پیشاپیش الحمدلله و با تشکر فراوان از واسطه ی محترم....

 



یه بزرگی می گفت ذکر روزتون این باشه:

غرق نعمتیم الحمدلله

حالیمون که نیست استغفرالله



نویسنده : مامانِ زهرا
چه امتحانی سخت تر از این...

سر نمازی دخترک می آید کنار سجاده ات تا به تشهد می رسی با تمام

احساس خالصانه اش سرت را می بوسد ...

آه خدای من این چه امتحان سختی است؟!

می خواهی تمرکز کنی سر نماز و دل بدهی به خدا آن وقت خدا دخترک را

این طوری سر راهت می گذارد ببیند چقدر راست می گویی؟!

خداوندا می دانم چقدر اوضاع خراب است... می خواستی بفهمانیم که دلم

وابسته است به دخترک!

خداوندا نماز هایم بی مقدار است اما امیدم به رحمتت فراوان!

نه! بنده ی زیاده خواهی نیستم... اگر نخواهم زیانکارم... چه خود

دوست داری التماسم را ...

و دوست داری امیدواریم را ... و دوست داری بفهمم معنای " و یرزقه من حیث

لا یحتسب" را ... که از جایی که گمان نمی کنم روزی ام می رسانی..

یعنی لقمه ای که از پشت سر به دهانم می رسانی...

و آخر اینکه...

خداوندا آویزانتم... فرزندانم را به تو می سپارم... می دانم خودم " من"

نمی توانم تربیتشان کنم!

خداوندا اگر امام سجاد(ع) آن دعا های غنی را برایم به یادگار نمی گذاشت

دق می کردم...و نمی دانستم با چه زبانی از درگاه کرمت دست گدایی بلند

کنم!

 

 



نویسنده : مامانِ زهرا
این روزها دلم می خواهد پیاده برود ....از هر کجا که شد ...

با هر توشه ای که شد ... با هر کاروانی که شد ... به هر قیمتی

که شد ...  اما نشد که شد ...

آه دلم می سوزد پخش زنده ی کاروان پیاده ی نجف تا کربلا را می بینم !

دلم پر از غصه می شود.... بعد چشمانم غصه های دلم را لبریز می کند

که نکند دق کند! .... بعد حاج آقا می گوید از هر کجا هستی امام حسین(ع)

سلامت را می شنود... بعد لبخند مهمان لبهایم می شود ... و دلم آرام

می گیرد...و برنامه می ریزم برای روز اربعینم که غسل زیارت کنم و

 زیارت اربعین را ...

و یک توفیق نصیبم شد ... خدایا هزار مرتبه شکرت.

شنیده بودم در راه نجف تا کربلا عاشقانی هستند که فقط آمده اند تا به

زائرین امام حسین(ع) محبت کنند پایشان را می بوسند نوازش می کنند

غذا و لباس می دهند ...تا آنجا که آب تاول پاهای برهنه را به عنوان تبرک

می برند و پماد می مالند و خلاصه صحنه هایی است باور نکردنی...

در دلم شوقی پدید آمد با خود گفتم کاش من هم نوکری زائرین را می کردم

حداقل می توانم اینجا برای دل سوخته های امامم غذایی بپزم؟!!

بعد فکرش را کردم من که امکاناتش را ندارم و اصلا نمی دانم باید چه کنم

دلم روشن بود.... تا اینکه یکی از دوستانم گفت من هر سال این موقع نذر

دارم اما امسال هم بار دارم هم شوهرم کربلاست برایم سخت است...

وااای خدای من ممنون که این توفیق را نصیبم کردی ممنون...

خلاصه مهیا شد به لطف خدا تهیه ی غذای نذری روز اربعین...

                                لبیک یا حسین



نویسنده : مامانِ زهرا

داشتی با خودت حرف می زدی و به قول عامیانه مامان بازی می کردی...

زهرا : مامان ببین این عروسکه دخترمه می خوام براش غذا درست کنم

پلو سیب زمینی ... آهان ... بیا دخترم غذاتو بخور....

 

عروسک من ... امیدم ... زهرای نازنینم ...

 

چقدر دلم برای مامانم تنگ شد یهو...

 

خداوندا پدر و مادرم را بیامرز و درود و رحمت فرست بر ایشان.

""و یاد ایشان را در پی نمازهایم و در وقتی از اوقات شبم و در

هر ساعتی از ساعات روزم از یادم مبر.

 خداوندا فرزندانم را به نفع من تربیت کن و مرا در تربیت و ادب کردن

و نیکی در حقشان یاری فرما.""              صحیفه ی سجادیه



نویسنده : مامانِ زهرا
این روز ها نکته ی مهمی یادآورم می شوی امیدم...

هر بار که نیاز به اتاق دبلیو سی پیدا می کنی بدو بدو می کنی ....

انگار داری از آن

فرار می کنی... تا جایی که می توانی می دوی تا من به دنبالت بیایم

 و آخر هم آغوشم پناهت می شود...

به من آموختی نمی شود از مشکلات فرار کرد ...

هر چه بیشتر فرار کنیم تحمل مشکل برایمان سخت تر می شود...

 و پناه بردن به آغوش مادر چه آرامش بخش است در اوج مشکل...  



نویسنده : مامانِ زهرا

از میان دنیای رنگارنگ اطرافت اولین رنگ هایی که حالا دیگر خیلی

خوب تشخیصشان می دهی زرد و مشکی است!

می دانم تو هم داری لذت می بری از هنر خالق بی همتا...

نگاه کن به اطرافت و ببین دنیای زیبای خدا را.... و بپرس از من

این همه زیبایی را چه کسی آفریده؟! تا آرام آرام به یادت بیاورم آنچه

را می دانی به حکم فطرتت...

و حالا رنگ ها را از هم تشخیص می دهی... می فهمی کدام مشکی 

و کدام زرد است... می بینی چقدر تشخیص سیاهی از روشنایی و نور 

آسان است.... و بعدا که وسعت ادراکت بیشتر شد تشخیص می دهی

روشنی صراط مستقیم و تاریکی غیر از آن را ... 

خداوندا فرزندم را به روشنایی صراط مستقیم هدایت فرما.  



نویسنده : مامانِ زهرا
۲ سال و چهار ماهت که شد تصمیم گرفتم از پوشک بگیرمت...

دیگر برای خودت خانمی شدی امیدم!

اوایل برایم خیلی سخت بود... خو اولین تجربه ام بود خو....

از مادر بزرگ شوهرم گرفته تا مادر بزرگ خودم و دوست و آشنا و

اینترنت و تی وی و... می پرسیدم که چه کار کنم کمتر فرش های

بیچاره ام قربانی شوند؟!

راه حل ها تقریبا یکی بود ... ۲۴ ساعت در توالت باشید!

ما نیز همین کار را کردیم ....

گلاب به روتون آنجا را با گل و گیاه و عروسک آراستیم تا دلمان نگیرد!

و از آنجایی که بسیار به سلامتیمان اهمیت می دهیم(ناسلامتی قرار

است مادر ۴ بچه شویم !) یک عدد صندلی تا شو خوش رنگ

هم گذاشتیم همان جا دم دست که رویش بنشینیم تا کمرمان درد

نگیرد و در نتیجه خسته شویم و آمپر بالا برود و دخترک بیچاره بخواهد

هول هولکی کارش را کند!

خلاصه این صندلی موجبات آرامش ما و آب بازی دخترک پوشک گرفته را

فراهم آورد! در آنجاشعر می خواندیم... آموزش می دادیم...آب بازی می کردیم

نقاشی می کردیم...

البته دو سه باری از دستمان در رفت و خوشبختانه روی سرامیک !!

و یک باری هم (روم سیا) خانه ی مادر شوهرمان متبرک شد و چون

روی موکت بود موجبات زحمت و شرمندگی برای ما...

و ما از رو نرفتیم و برای مادر بزرگ ها این گونه سرودیم:

مامان جونم مامان جون    پیش می کنم خونتون

فرشاتونو خیس می کنم   پیش می کنم و ج ی ش می کنم!

دوهفته ای طول گشید پیک نیک ما ..!

و کم کم یاد گرفتی که خودت بگویی نیازت را عزیزم...

و حالا کیف می کنی هر وقت پیش داری می گویی مامان پیش ...

مامان پیش ... و می دوی تا دنبالت بیایم و بعد از کلی بدو بدو بازی

راهی اتاق دبلیو سی می شوی.

و برایت دعای ورود به آنجا را بلند می خوانم...

بسم الله و بالله اعوذ بالله من الرجس النجس الخبیث الخبث

الشیطان الرجیم.

و حالا خودت یاد گرفته ای بخوانی این دعا را...



نویسنده : مامانِ زهرا
چقدر برای غذا خوردنت حرص خوردم.... به این در و اون در زدم....

التماست کردم..به زور چپوندمت... با بازی بازی گولت زدم تا خوردی...

 قصه گفتم... بدو بدو دنبالت کردم..

و اما این روزها...

یافتم.... یه راه جدید... برای ایجاد انگیزه ی خوردن در تو بانوی من!

این روزها برایت تبلیغاتی می کنم دیدنی!

راه می روم و به هر کسی می رسم می گویم:

دخترم یه شکموییه!!!   همه چیزا رو می خوره ها!

بابایی نگا کن زهرا شکمو و گامبالوچی شده! مواظب باش اگه غذاتو

نخوردی زهرا میاد هاپولی می کنه ها....

و این تبلیغات من چنان تاثیری روی تو گذاشته که انگار واقعا داری شکمو

می شی ها...

خدا رو شکر الان از خورد و خوراکت راضیم! و از سر این ذوق دوباره

جوشید ترانه های کودکانه ام...

نی نی رو ببین غذاهاشو هاپولی هاپولی کرده

بشقابو خالی کرده!

شکمو ببین یه دمبه

لپاش گرد و قلمبه!  

 



نویسنده : مامانِ زهرا
گفته بودم تو خلاقی...

این بار فکر کردی می شود موهایت را رنگ کنی...

وقتی کاسه ی ماست و خیار را جلویت گذاشتم و گفتم:

بفرمایید بخورید...

اول کمی نگاهش کردی... بعد با انگشتان کوچکت کمی 

مزه اش را چشیدی...و بعد با دو انگشتت ماست برداشتی

و به طرف موهایت بردی ... وقتی کیف کردی از این کار... ادامه دادی

و با تمام دستت مشتی ماست خیار برداشتی به موهایت

کشیدی... نمی دانم در ذهنت چه گذشت که یهو بلند شدی و

با سرعت به سمت اسباب بازی هایت رفتی و سشوار کوچکت

را آوردی.... و دوباره مشتی دیگر برداشتی و وقتی تمام موهایت

را به ماست خیار آغشته کردی سشوار کشیدی و چون سشوارت

واقعی نبود خودت صدایش را درآوردی...وییییییییییییییییییژ

  و وقتی بابایی از تو پرسید چی کار می کنی؟!!!!!

تو با خنده گفتی موهامو رنگ ماست خیاری کردم...

و من تمام مدت نظاره گرت بودم و سرشار از ذوق...

و بعد از این همه لذت از بازی خلاقانه ات ...باز لذتی دیگرنصیبت شد...

 لذت آب بازی در حمام!  



نویسنده : مامانِ زهرا
وقتی وسعت آزادی ات را درک کردی چقدر خلاقانه به اطرافت

نگاه کردی... و هر فکری به ذهنت می رسد... بی درنگ اجرا

می کنی عزیزم...

فکر کردی شاید بشود با ماست به جای مداد روی دیوار خانمان

نقاشی کنی!

و در نگاه من این کار را کردی و من بی درنگ به تو لبخند زدم

و دوربین آماده ام را به کار انداختم تا ابتکار های دختر ۲ ساله ام

را ثبت کند...

و در پناه لبخند من فکر های بزرگت را ادامه دادی و روی دفتر 

نقاشی ات یک نقاشی زیبا با ماست کشیدی...

و دقایقی بعد... 

فکر کردی شاید دستمال کاغذی پاک کن خوبی باشد...

و خودت ماست های روی دیوار را پاک کردی...

بانوی من دخترکم چقدر خانم شدی...

مطمئنم (با این به دید دیگران گنده کاری هایت )تو از آن دست 

دختر ها می شوی که از کثیفی متنفرند و دوست دارند

 اتاقشان همیشه تمیز باشد...  

 

 



نویسنده : مامانِ زهرا
امیدم زهرای من ...

برای تو می خوانم ترانه های کودکانه را ....

و با کودک درونم با تو زندگی می کنم... تا لحظه ها مان سرشاز از

شادی کودکانه باشد عزیزم...

 

این مورچه ی کوچولو                  کاری به ما نداره

میاد تو خونه ی ما                      غذاشو بر میداره

میذاره توی بقچه ش                  یکم می ده به بچه ش

بچه ی ناز مورچه                      چه دوس داره کلوچه

  

یه مورچه داشتیم خونمون        وقتی غذا می خوردیم

اون میومد به مهمونی             چه مهمونی؟!

کوچولو و ریزه میزه!                مهمون ما عزیزه

مامان جونم خورده ی نون جلوش گذاشت

مهمون ما غذاشو تو جیبش گذاشت

می گفت که من عیال بارم

فک و فامیل زیاد دارم

منم دادم یکم بهش         نون و پنیر و هندونه

گفتم مورچه بازم بیا         اینجا غذا فراوونه



نویسنده : مامانِ زهرا
تو عاشق لباس عروسی...

(از بس سرت حامله بودم رفتم عروسی!)

هر بار که از دستشویی میای بیرون بدو می ری سر کمدت و یه ریز می گی

لباس عروس.... عروس... عروس...

طبق دستور استادمان تو سید و سرور مایی و باید خواسته هایت را (به جز دو مورد)

اجابت کنیم...  هر بار لباس عروست را می پوشانیم...

البته بعضی وقتا بدجنس می شویم و لباس عروست را قایم می کنیم برای روز مبادا...

لباس پوشیدنت یه طرف.... جوگیر هم می شوی امیدم...

من: مامان جان بیا غذا تو بخور عزیزم...

تو وقتی لباس عروس پوشیدی: عروس که غذا نمی خوره...عروس که بازی نمی کنه!

عروس فقط یه جا می شینه... دسته گلمو بده...

و بعد از توی اسباب بازی هایت می گردی و یه چیز که شبیه دست گل عروس است پیدا

می کنی و با ذوق می گویی:

مامان ....مامان این دسته گلمه...

اصلا حاضر نمی شی برا مهمانی رفتن بلوز شلوار مث پسرا بپوشی....

آخه تو خودت لباساتو انتخاب می کنی... 

محرم که آمد...

 گفتم عزیزم نمی شه لباس عروس بپوشی تو محرم ...آخه ما ناراحتیم که

اون آدم بدا امام حسین(ع) و علی اصغر(ع) رو شهید کردن...

اگه لباس عروس بپوشی یعنی خوشحالی!...

تو خوشحالی؟؟!!

زهرا: نه من گریه می کنم....من ناراحتم...من لباس عروس نمی پوشم ...لباس

سیا می پوشم...



نویسنده : مامانِ زهرا
چقدر ذوق می کردی وقتی روی دیوار تازه کاغذ کرده ی خانه

جدیدمان خط خطی می کردی...

و من... با ذوق تو عشق می کردم... و هیچ وقت به خاطر این

ابتکارت تو را دعوا نکردم ...

 

و دیگران...واااااااای این چه کاریه؟؟؟؟؟

نه نه نه نکن بیا رو این کاغذ نقاشی کن... فقط رو این چیزی که

ما می گیم.... چون دیوار کثیف می شه!

واه واه واه..چه مامان بی خیالی!  

 

و من....(استاد تربیت بچه م) خوب دیوار کثیف بشه! اگه بدونین

این کار چه اعتماد به نفس و قوه ی ابتکاری تو بچه تون ایجاد

می کنه خودتون هم باهاش خط خطی می کردین!  

 

مانع خطی خطی هایت بر روی دیوار خانه مان نشدم تا به

تو بفهمانم می شود روی چیزی غیر از دفتر نقاشی خط

کشید....و تو... سوی اشاره ی مرا تا آخر بخوانی... که می شود

کارهایی کرد که شاید در نظر دیگران عجیب است اما تو می توانی

خرق عادت کنی و فراتر از روزمره نگاه کنی عزیزم...

 

بعد ها.....

و از آن روزها که ذوق خط خطی داشتی چند صباحی می گذرد..

و حالا از من می پرسی اینها را کی کرده؟

و من با افتخار می گویم اینها هنر های دست توست گلکم که دلم

نمی آید پاکشان کنم و تو دیگر نمی خواهی بر دیوار خط خطی

کنی .... به فکر آنی که در وسعت آزادی ات که در خانه مان مهیا

است هنوز تجربه کنی...

این بار می روی سراغ دست و پایت و با خودکار خط خطی نه...

چشم چشم دو ابرو می کشی و چون دیگر جا نیست به سراغ

شکم قلمبه ات می روی... و قلقلی ات که گرفت خانه مان پر

از خنده می شود...

و من عشق می کنم از این کشف شیرینت...

و نمی گویم نکن ....

بلکه با لبخند تشویقت می کنم و تو سراسر ذوق می شوی

و با خیال آسوده هنرنمایی می کنی...

 

حالا دیگر دلت نمی خواهد بوم نقاشی ات دست و پای نازنینت

باشد.... به دنبال تجربه ای دیگری...

 

پارچه...

پیدایش کردی ...

انگار می شود بر روی لباس هایت هم نقاشی کنی...

جسورانه خودکار آبی را بر روی لباس تر و تازه ات می کشی

و خیالت آسوده که مامانی ات اخم نمی کند بلکه می خندد

برایت دست می زند...(با شیر یا ماست خیلی راحت لکه ی

خودکار از پارچه پاک می شه)

 

نه باز هم نمی خواهی دیگر روی لباس های رنگ روشنت خط

بکشی...در جستجوی جدید ترین هایی...

 

ظروف پلاستیکی مامانی را از کابینت پیدا کردی و جرقه ای زد

و سر نترس تو امتحان کرد...خوشحال شدی.... نشانم دادی

می شود توی کاسه ی پلاستیکی هم نقاشی کرد...

 

و من قربون صدقه ات می روم... و تو هنوز دنبال راه جدیدی

برای هنر نمایی...

 

صورت عروسک...

پای بابای خوابیده... گردن مامانی... میز... درب اتاق 

درب کابینت... فرش .... مبل .... تک تک اسباب بازی ها

جوراب....  کاشی توالت .... و ....رو تختی مامان بابا...

رو تختی خودت...قرنیز... سرامیک کف... درب کمد دیواری  

می شوند بوم نقاشی تو...

مطمئنم تو از آن دست بچه ها می شوی که دیگر روی

میز مدرسه ات یا تنه ی درخت پیر یادگاری نمی نویسی

 چون قبلا در خانه تجربه کرده ای و دیگر برایت جذاب نیست

و در اندیشه های بزرگ تر خواهی بود عزیزم...  


 

همیشه راهی برای جبران گنده کاری های پرفسورای آینده هست...

اما راهی برای به دست آوردن فرصت های از دست رفته نیست...

به کودک خود فرصت تجربه بدین... حتی به قیمت خراب شدن وسایل

زندگی... 



نویسنده : مامانِ زهرا

یکی از بازی های بچه ها که استاد تربیت بچه ی بنده توصیه کرده بودن...

سبزی بازیه موقع پاک کردن سبزی طبیعتا همه ی بچه ها توجه شون

جلب می شه و دوست دارن دست بزنن...

                 زهرا گلی در حال سبزی بازی

تکرار می کنم ""دوست دارن دست بزنن""...

اکثر مامانا به دلایلی از جمله کثیف بودن سبزی و نگران از بیمار شدن

 اون....حوصله نداشتن از ریخت و پاش بچه .... 

از این کار جلوگیری می کنن یعنی اجازه نمی دن نی نی شون با

 سبزی بازی کنه...

اما استاد بنده معتقد است یکی از بهترین سرگرمی های دو نفره کودک

 که در واقع با مامانش بازی می کنه سبزی بازیه...

اغلب بچه ها بعد از ۵ دیقه بلند می شن و می رن سراغ یه بازی دیگه..

.

شما باید تو این مواقع نه تنها ممانعت کنین بلکه به نی نی اجازه بدین

دست بزنه...سبزی های پاک کرده ی شما رو پخش و پلا کنه ...

 له کنه... شما بخندین ...   کمکتون پاک کنه...

شما اسم سبزی ها رو براش بگین... بگین خدای مهربون اینا رو

برا ما آفریده... بگین الان کثیفه و یه کرمای کوچولویی توشونه

باید شسته بشن بعد بخوریمشون...الان نباید بخوریم...

اما نباید اجازه بدین سبزی رو بخوره...(اگه می خواید بدونین بهترین

روش برخورد اگه  می خواس بزاره تو دهنش چیه ادامه ی مطلب رو بخونین) 

بعد از اینکه خسته شد و بلند شد یه تکونی به خودتون بدین دستای

 کوچولوشو خوب بشورین ...

و بقیه ی سبزی تون رو بی درد سر پاک کنین و مطمئن باشین دیگه

نی نی سراغ سبزیا نمیاد... و.... زندگی خوش و خرم می گذره و

نی نی تون وقتی بزرگ شد براتون سبزی پاک می کنه!

حالا اگه نزارین به سبزیا دست بزنه....

هی می ره و میاد و می خواد دست بزنه شما نمی زارین ....

دوباره می خواد دست بزنه شما داد می زنی...

دوباره میاد ... 

 ...واااااااای بچه برو دیگه اعصابمو خورد کردی ... اگه 

دیگه سبزی پاک کردم!    مرد بیا این بچه رو بگیر ....

نی نی تون: مگه اینا چیه که مامانم نمی زاره دش بزنم؟؟

 مامانم شبزیا رو بیشتر از من دوس داره... ........

و دیگه وقتی بزرگ شد براتون تره خورد نمی کنه ها...  

از ما گفتن بود آبجی...

شما کدوم راه رو انتخاب می کنی؟

البته راه سومی هم هس.... (از خونه مامانمون اینا سبزی پاک

 کرده ی شسته شده بیاریم)



ادامه مطلب
نویسنده : مامانِ زهرا
قایم موشک به سبک زهرا بانو...

زهرا : مامان بیا بیا... پشت این کمده قایم شو من بیام پیدات کنم...

 

                   

 

من: بیا یه بازی جدید می خوام بت یاد بدم... مثلن من گرگم تو ببعی میام دنبالت که بخورمت اما تو باید فرار کنی بری یه جای بلند...

بدو بدو ... من گرگم می خوام بخورمت ...

حالا نوبت تو ... تو مثلن گرگی من ببعی بیا منو بخور...

زهرا:بیا بیا من گرگ مهربونم بیا تو بغلم..

 

              

 

بعد نماز و تسبیحات حضرت زهرا(س) نظرم به زهرا جلب شد...

کنار تختش وایساده بود...یه تیکه کاغذ از دفتر نقاشیش پاره کرد... چند لاش کرد و شبیه یه مثلث دراورد... با مداد شمعی زردش رنگش کرد...

زهرا تو عالم خودش: اینا مثلثه برا علی اصغره... خدا رحمتش کنه... 

 

                  

 

 دمپایی رو فرشی های گاوی که برا تزیین گذاشته بودم کنار حمام رو کردم پام (از اون دمپایی ها که گلی خانم تو ململ می پوشه) و رفتم تو آشپزخونه مشغول ظرف شستن شدم...

زهرا چند دیقه بعد اومد تو آشپزخونه: ای شیطون بلا اینا چیه پوشیدی مگه بچه ای ؟!   

 

           

 

دور هم نشسته بودیم... با موزیک آرام بخش صدای مگس های گرسنه...

دیگه اعصاب برام نمونده بود ها ... انگار باند فرودگاه بود... اااااااااای بابا ... عضلات دستم گرفتن از بس این موجودات چسب رو پیشت کردم...

که بابابزرگ زهرا(پدر شوهر عزیز من) با حرکتی جانانه همشون رو ناکار کرد...

زهرا چند دیقه بعد:خدا رحمتش کنه...

بابا بزرگ: کی رو؟؟!

زهرا: پشه هه رو ...

بابا بزرگ:  

                      

 

من: مامان داری چیکار می کنی؟

زهرا: دارم اینا رو کادو می کنم .... برا مادر شوهرم...

 

            

 

مرثیه خوانی های زهرا بانو:

لالایی علی اصغر بخوابه.... بره خونشون بخوابه .... تو بغل مامانش بره.... خونشون آتیش نداره....

مامان و باباش بره خونشون... لالایی علی اصغر بخوابه....

باباش بغلش کرد ...بوسیدش...اوفشو با دستمال پاک کرد ...بش آب داد... بعد رف حرمله رو با شمشیر کشتش...

 

                     



نویسنده : مامانِ زهرا

تو مسجد بودیم و باز هم زهرا با دوستاش مشغول بازی ... چراغا رو خاموش کردن و روضه خون از علی اصغر می گفت و ما جگرمان سوخت و اشک امانمان را برید ... و زهرا در تاریکی به آغوشم پناه اورد و با نگاهی ملتمسانه می گفت چرا گریه می کنی؟ 2 18

من که به دنبال چنین فرصتی می کشتم برای بیان مصیبت علی اصغر...

من: علی اصغر یادته؟! نی نیه امام حسین(ع)؟ که با باباش رفته بود کربلا؟!..

خیلی تشنش بود خیلی آب می خواس ...

باباییش به اون آدم بدا گفت یکم بهش آب بدین گناه داره... مگه این بچه چه کارتون کرده؟... فقط یه قطره آب بش بدین...

اما اون آدمای بد ،بش آب ندادن...2 30 و

یه آدم بدجنس که اسمش حرمله بود یه تیر سه شاخ برداشت و به طرف علی اصغر نشونه گرفت...و زد... آخخخخخ بمیرم برا علی اصغر ...خیلی دردش گرفت ... اون آدم بدا نی نیه امام حسینم رو تشنه شهید کردن...2 34

حالا ما داریم برا نی نیه امام حسین (ع) گریه می کنیم...

زهرا ساکت و ناراحت به حرفام گوش می داد... دیدم بلند شد از رو پام و رفت...

زهرا چند دقیقه بعد: 2 34

مامانم: چی شده چرا گریه می کنه؟؟؟؟ نکنه از تاریکی ترسیده بیا بیا بغلم ببرمت بیرون تاریکی که ترس نداره...

زهرا: علی اصغر رو کشتن آدمای بد... بزار اتشون می کنم... خودم به علی اصغر آب می دم..2 34

من: دلم هزار تیکه شد...


من ۵ ساعت بعد : اون آدم بده که علی اصغر رو شهید کرد کی بود؟

زهرا:Mage Mishe

من: حرمله ی بد جنس لعنتی...

زهرا: آهان...

زهرا ده دقیقه بعد پیش بابایی: بابا حرمله علی اصغر رو شهید کرد...



نویسنده : مامانِ زهرا
رفتیم که بگوییم یا ابا عبدلله (ع) فرزندانمان به فدای علی اصغرت...

رفتیم که ناله کنیم ضجه بزنیم اشک بریزیم برای شش ماهه ی رباب...

رفتیم که فرزندانمان را به علی اصغر بسپاریم تا همیشه حسینی بمانند...

آه... جگرم سوخت از داغ علی اصغر... چه غوغایی است در کرب وبلا ...

لعنت بر تو حرمله... لعنت بر تو اسرائیل ...لعنت بر تو آمریکا...لعنت بر تو انگلیس...

                   زهرا گلی در مراسم شیرخوارگان حسینی

                   زهرا گلی در مراسم خوارگان حسینی

دوقلو ها

دو قلو ها

                    نی نیه شش ماهه



نویسنده : مامانِ زهرا

نماز و قرائت قرآن تمام شد.... سخنرانی (من عاشق سخنرانی آقایون روحانی هستم

البته یه مقداری ارثی هم هست)...

زهرا که غرق بازی با دوستای جدیدش بود اومد کنارم ...

زهرا: مامان از اون چوکولیا دارین؟؟؟؟ Om

من:از چیا؟؟!!

زهرا: اون چوکولیا...

 و اشاره می کرد به یکی از دوستاش...

برگشتم و نگاهی کردم... آآآآآهان آب نبات چوبی! 2 27طفلک دخترم اولین بار بود از اون

چوکولیا Shikamمی دید....البته کلی آب و دونه بام بود از کیک و شکلات و عناب و پسته و آجیل و.....

اما این چیزا رو که نمی خواس اونی که تو دست دوستش بود می خواست...

سخنران داشت حرفای قشنگی می زد و من هم که لابه لای همهمه ی خانم ها

گوشم را تیز کرده بودم تا فیضی ببرم .... و زهرا که چسبیده بود به من ...

زهرا:بم بده ...بم بده...

من: مامان جان ما که نداریم از اونا!

زهرا: می خوام....می خوام

من:...Mage Mishe

عین چسب چسبیده بم و داد م زنه می خوام...می خوام... فقط ۲ ثانیه

وقت دارم عکس العملم رو انتخاب کنم!...

دو راه که بیشتر نداشتم!      

راه اول:یا مثل مامانای بد محلش نمی ذاشتم و اخمی و زودی برو با بچه ها بازی کن...

که به سخنرانی می رسیدم...

راه دوم: یا از خیر سخنرانی می گذشتم و می رفتم مغازه و براش آب نبات چوبی می خریدم

تا هم دخترم عقده ای نشه و هم مثل مامان های مهربان به حرف دخترم احترام گذاشته باشم...

اگر شما بودید کدام راه را انتخاب می کردید؟؟؟؟

آیا راه دیگری هم وجود داشت؟

به نظر شما من کدوم راه رو انتخاب کردم؟؟؟؟

بفرمایید حالا یه چایی بخورید....

تا بعدا بگم براتون چی شد...


بعدا : از دوستانی که فرماییدن تو و چایی خوردن ممنون..

ادامه ماجرا: خلاصه گذشتن از هر کدومشون برام سخت بود...

هم خدا ...هم خرما...

تو اون ۲ ثانیه ای که وقت داشتم خیلی زود خیلی زیاد فک کردم

و همه ی جوانب رو سنجیدم...از اونجایی که طبق فرمول های

استاد تربیت بچه بنده، کودک زیر ۷ سال امیر است با آزادی کامل به جز

۲ مورد که بعدا براتون می گم... پس باید هرچه اون گفت بشود ،بازم

می گم به جز همون ۲ مورد... پس باید برم و براش آبنبات بخرم...

و توی راه براش بگم من الان می تونم برات فقط یه دونه آبنبات بخرم اما

بدون آبنبات زیادش بده و یادت باشه بعد از خوردنش مسواک بزنی ها..BIABINAM

زهرا: باشه  Lay ........ 2 37

اما فک نکنین از سخنرانی گذشتم ها!

از یه راهی رفتم که صدای اون میومد و رفتم مغازه ی جفت مسجد...

اینجوری با خونسردی تمام به هر دو رسیدم...



نویسنده : مامانِ زهرا
این شعریه که وقتی زهرای ۲ سال و نیمه ی من چادر گل گلیش رو می کنه

سرش براش می خونم....

و اون هم با آهنگ شعر تکون تکون می خوره و حسابی خوشش میاد...

اینم از اون شعراییه که یهو جوشید... 

                                               

"" چادر من گُل گُلیه

لُپام سرخ و گیمبیلیه

وقتی مامان بیرون می ره

چادر مشکی می پوشه

                                        موهای زر زری اون

                                        تو چادرش قایم می شه

وقتی نامحرم می بینه

مامان جونم حیا داره

                                  سرش رو پایین می گیره

                                  چون تو دلش خدا داره

 منم می خوام مثل مامان

دختر باحیا باشم

                                    وقتی نامحرم می بینم

                                    تو چادرم قایم بشم

                                             

آخه مامان جونم می گه

تو مثل یک جواهری

                                    نه نمی شه جواهرم

                                   همینجوری بیرون بری

موهای نازنینتو

به هر کسی نشون نده

                                  با مردای توی کوچه

                                  حرفای خنده دار بده!                                      



 دلم گرفته... امسال محرم حس دیگری دارم... انگار چشمانم برای باریدن منتظر

روضه خوان نمی مانند... طاقت دیدن تصاویر پخش زنده ی کربلا را ندارم...

یک ماه پیش همین موقع بود... بین الحرمین...

کمی که در حرم امام حسین (ع) می نشستم دلم پر می کشید برای ابالفضل...

دوان دوان بین الحرمین را با پای برهنه رد می کردم تا به عباس (ع) برسم ...

هنوز نرسیده دلم برای امامم تنگ می شد و مثل دیوانه ها تند تر بر می گشتم...

دوباره دلم که آرام می شد... طاقت ماندن نداشتم و پناه می بردم به بین الحرمین...

انگار بین الحرمین بهترین جا بود برای ماندن.

دلم می خواهد همین حالا پیاده تا کربلا بروم...

این بار زهرا را هم می برم ...

کربلا... کربلا ...کربلا... کربلا

این دل تنگم غصه ها دارد...

گوییا میل کربلا دارد.. گوییا میل کربلا دارد...

                

پارچه ای مشکی که رویش نوشته بود یا حسین(ع) از کربلا خریدم...

و شالی سبز رنگ با همان نوشته... شال را برای تبرک به ضریح امام حسین(ع)

و حضرت عباس(ع) مالیدم...

بوی کربلا می دهد...

محرم که آمد پارچه ی سیاه را به در خانه آویزان کردم...